تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
زيارت پيغمبر زمان برد . پيغمبر به مزاح پسر را فرمود : مادرت را به شوى ده . جوان گفت : با اين پيرى شوهر كردن او چه‌گونه ميسّر و سزاوار باشد ؟ مادر برآشفت و به پسر بانگ زد كه : تو بهتر دانى يا پيغمبر خدا ؟ » بقا ، لطيفه‌ها ، ص 217 : « بهاء الواعظين معروف مىگويد : در ابتداى مشروط ، به خانه‌اى رفتم ، پيرزن و دختر جوانى در آن‌جا بودند . پيرزن پرسيد : منظور از مشروطيت چيست ؟ گفتم : قوانين جديده . گفت : مثلا چه ؟ مرا شوخى گرفت ، گفتم : مثلا دختران جوان را به پيرمردان دهند و زنان پير را به جوانان . دخترش گفت : اين چه فايده دارد ؟ پيرزن بلافاصله گفت : اى بىحيا ! حالا كار تو به جايى رسيده كه بر قانون مشروطه ايراد كنى » . همچنين ، نگا : حكايت 673 .

719 ملّا و جنگ

جنگى درگرفته بود و سربازهاى حاكم خواستند قلعه‌اى را كه عده‌اى دزد در داخل آن بودند فتح كنند . ملّا هم چوب و سپرى برداشت و به دنبال آن‌ها به طرف قلعه رفت . اما وقتى در زير ديوار قلعه قرار گرفت ، يكى از دزدها سنگى به طرفش پرتاب كرد . سنگ از كنار سپر گذشته و درست بر سر ملّا فرود آمد و آن را شكست . ملّا در حالى كه فرار مىكرد و ناسزا مىگفت فرياد زد : چه مردم نادانى ! احمق‌ها سپر به اين بزرگى را نمىبينند ، آن‌وقت سنگ را بر سر من مىزنند .

مصادر :

پيمان ، ملّا و خرش ، ص 24 .

مآخذ :

عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 268 : « قزوينى با سپرى بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود . از قلعه سنگى بر سرش زدند و بشكستند . برنجيد و گفت : اى مردك كورى ! سپرى بدين بزرگى نمىبينى ، سنگ بر سر من مىزنى ! » .