گفت : نالان از چهاى اى اوستاد * گفت : هميان زرم در چه فتاد
گر توانى در روى بيرون كشى * خُمس بدهم مر تو را با دلخوشى
هست در هميان من پانصد درم * گر كنى با من چنين لطف و كرم
صد درم بدهم تو را حالى به دست * گفت با خود اين بهاى ده قُچ است
گر درى بسته شد ، دَه در گشاد * گر قچى شد ، حق عِوض اشتر بداد
جامهها بركند و اندر چاه رفت * جامهها را برد هم آن دزد تفت
ايضا ، نگا : حكايت 340 ، 729 .
716 دختر و بهشت
ملّا بالاى منبر مىگفت : به هركس خدا يك دختر دهد ، يك در بهشت را به رويش مىگشايد ، و اگر دو دختر بدهد ، دو در . شخصى برخاسته گفت : بهشت چند در دارد ؟ گفت : هشت در . گفت : پس من دوازده دختر دارم ، چهار در ديگر از كجا گشوده مىشود ؟ گفت : از جهنّم .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 225 .
مآخذ :
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 223 : « عالمى در بالاى منبر مىگفت : هر كس را كه خدا يك دختر بدهد ، يك در بهشت را براى او مىگشايند ، و هركس را كه دو دختر بدهند ، دو در بهشت بر روى او مىگشايند . شخصى عرض كرد كه : اى آقا ! بهشت چند در دارد ؟ گفت : هشت در . گفت : خدا مرا دوازده دختر داده است ، آن چهار در از كجا گشاده خواهد شد ؟ عالم فرمود كه : از جهنّم » .
717 ملّا و شكستهبند
ملّا نصر الدّين به سوى ده مىرفت كه ناگهان دوستى سر راه بر او گرفت و گفت :