من نگاهدار تا من بز را طلب باز كنم . طرّار گفت : بر خود منّت دارم ، و من مؤذّن اين مسجدم ، زود باز آى كه منتظر خواهم بود . روستايى فرود آمد و به كوچه فرو رفت و طرّار خر برد . آن طرّار ديگر بيامد . اتفاق چنان افتاد كه بر سر راه روستايى چاهى بود .
مرد طرّار بر سر آن چاه نشست و چندان كه روستايى برسيد ، مرد طرّار فرياد كردن گرفت و اضطراب مىنمود . روستايى گفت : اى خواجه ! تو را چه رسيده است . خر و بز من بردهاند ، و تو فرياد مىكنى ! طرّار گفت : صندوقچهء پر از زر از دست من در اين چاه افتاد ، و من در اين چاه نمىتوانم شدن . ده دينار سرخ مىدهم تو را ، اى روستايى ، اگر تو صندوقچهء من برآرى . پس روستايى با خود گفت : ده دينار سرخ بستانم و صندوقچهء اين مرد برآرم . پس روستايى جامه بركشيد و بدان چاه فرو شد . طرّار جامهء روستايى برداشت و برد . روستايى از اندرون چاه فرياد مىكرد كه : در اين چاه هيچ نيست ، و كس جواب نداد . روستايى در بن چاه ملال گرفت و خود بالا آمد . چون نگاه كرد ، طرّار و جامه را نديد ، و چوب برگرفت برهم مىزد . مردمان گفتند : اى روستايى ! ديوانه شدهاى ؟ گفت : نه ، پاس خود مىدارم كه مرا نيز بدزدند » .
مولوى ، مثنوى ، دفتر ششم :
حكايت آن شخص كه دزدان قوچ او بدزديدند و بر آن قناعت نكردند ، به حيله جامههاش را هم دزديدند .
آن يكى قُچ داشت از پس مىكشيد * دزد قچ را برد و حَبلش را بريد
چونك آگه شد ، دوان شد چپّ و راست * تا بيابد كان قُچِ بُرده كجاست
بر سر چاهى بديد آن دزد را * كه فَغان مىكرد كِاى : وا وَيلَتا