رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 223 .
مآخذ :
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 204 : « شبى زنى به شوهر خود گفت كه :
اين پسر ما حال بزرگ شده است بايد او را زنش بدهيم . مرد گفت كه : الحال چيزى به دست نداريم . زن گفت كه : اين خرى را كه دارى به فروش ، پولش را صرف اين كار مىكنيم . پس ، از اين سخن گذشته و مطلبى ديگر پيشآمد . پسر در زير لحاف خوابيده بود ، پدر و مادر به گمانشان كه خواب است . پس چون ديد كه از سخن زن دادن به سخن ديگر رفتند ، پدرش را صدا زد گفت : بابا ! چرا حرف خر را نمىزنيد ؟ » .
715 بردن عيّاران بز و خر و لباس ملّا را
ملّا سوار خر شده ريسمان بزش را كه زنگى هم بر گردن داشت به عقب خر بسته در بازار عبور مىكرد . سه عيّار به او برخوردند . يكى گفت : من بزش را خواهم برد ، ديگرى گفت : من خر او را تصاحب مىكنم . سومى گفت :
لباسهايش مال من است . عيّار اولى ريسمان بز را گشوده زنگ را بر دم خر بست و بز را برد . دومى پيشآمده گفت : مردم زنگ را به سر خر مىبندند ، تو به دمش بستهاى . ملّا نگاه كرد ديد بز را بردهاند . فرياد زد : كى بز مرا برده ؟
عيّار گفت : مردى بزى جلو انداخته از اين كوچه رفت . ملّا از او خواهش كرد خر را نگاه دارد ، و خود عقب بز رفت . عيّار خر را برد . چون ملّا برندهء بز را نيافت ، به سراغ خر رفت . از آن هم اثرى نديد . در نزديكى آن محل ، شخصى را ديد سر چاهى نشسته گريه مىكند . ملّا سبب پرسيد . گفت : صندوقچهء طلائى از مال زن حاكم دست من بوده برايش مىبردم . شخصى به من تنه زده و صندوقچه در چاه افتاد . صد دينار به كسى مىدهم كه آن را بيرون آورد . ملّا حساب كرد بيش از پول خر و بز به دست مىآيد . پس لباسش را كنده به چاه رفت ، و هرچه گشت چيزى نيافت . و آنچه فرياد زد كسى جواب نداد . ناچار با زحمتى بيرون آمده ، از لباسش اثرى نديد . پس چوبى برداشته دور خود