تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦
چرخانيده در كوچه راه مىرفت . پرسيدند : چرا چنين مىكنى ؟ گفت : براى اين كه خودم را نبرند ، چنان كه خر و بز و لباسم را بردند .

مصادر :

رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 224 .

مآخذ :

جوامع الحكايات عوفى ، ( جلد اول از قسم سوم ) ، ص 125 ، چاپ رمضانى ، ص 199 : « چنين گويند كه : روستايىيى به بغداد آمد و بر درازگوشى نشسته بود و بزى را جلاجل در گردن او محكم بسته و بر اثر او همى دويد . سه طرّار نشسته بودند . يكى گفت : من بروم و آن بز را از روستايى بدزدم و بياورم . ديگرى گفت : اگر تو آن كنى ، من خر او را بدزدم . ديگرى گفت : اين همه سهل است ، من جامه‌هاى او را بياورم . پس آن يكى بر عقب روستايى روان شد ؛ چندان كه موضعى خالى دريافت ؛ جلاجل از گردن بز باز كرد و بر دنبال خر بست . خر دنبال را مىجنبانيد ، روستايى گمان برد كه بز برقرار است . آن‌دگر بر سر كوچه شد ؛ ايستاده بود . چون روستايى برسيد ، گفت : طرفه مرد مانند اين روستاييان ! مردمان جلاجل بر گردن خر بندند ، او بر دم خر بسته است . روستايى در نگريد و بز را نديد . فرياد برآورد كه : بز را كه ديد ؟ طرّار گفت : من مردى را ديدم كه بزى داشت و بدين كوچه فروشد . روستايى گفت : اى خواجه ! لطف كن و خر