با اعرابىيى ؛ و در جامى ، بهارستان ، ص 81 ، ذيل خليفهيى با اعرابىيى .
713 ملّا و رفقا و گاو
ملّا با جمعى در صحرا عبور مىكرد . گاوى صدا كرد . گفتند : ملّا گاو صدايت مىكند ، برو ببين چه مىگويد ، ملّا نزديك گاو رفته ، برگشت و گفت : مىگويد سبب اينكه با خرها به گردش آمدى چيست ؟
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 223 .
مآخذ :
نوادر قزوينى ، ص 193 : « مردى را امين گاو مىگفتند . با قومى راه مىرفت . گاوى آواز كرد . گفتند : فلانى ، اين گاو چه مىگويد ؟ گفت : مىگويد : با اين خران چرا همراه شدهاى اينجا بيا » .
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 192 : « عبد الله نامى مشهور شده بود به عبد اللّه گاو . وقتى با جمعى به صحرا رفتند . در آن حال ، گاوى صدا كرد . به او گفتند كه :
اى عبد اللّه گاو ! اين گاو تو را صدا مىزند ، برو ببين چه مىگويد . رفت و آمد ، گفت :
مىگويد : تو گاوى ، چرا با خرها به صحرا آمده ، بيا و با ما باش و از ميان خرها بيرون رو » .
714 عروسى پسر ملّا
زن ملّا شبى مىگفت : پسر ما بزرگ شده آرزوى عروسى او را دارم . ملّا گفت :
اين روزها پولى در بساط نيست . زن گفت : خر را به فروش خرج عروسى كن .
بعد ، گفتوگوهاى ديگر پيشآمد . پسر ملّا كه تصوّر مىكردند در خواب است ، سر از زير لحاف برداشته گفت : بابا ! چرا حرف خر را نمىزنيد ؟