مىگذشتم . مردى را ديدم بر استرى نشسته و كمربند زرّين بر ميان بسته همى تازد .
چون نيك نگريستم ، پير ديرين را شناختم كه ريش را رنگين كرده و رنگ و بوى جوانى گرفته . لگام استرش را گرفتم كه تا گزارش بازنگويى نگذارم بگذرى . مرا شناخت . به مهربانى پرداخت و گفت : دوستا ! به راستى گويمت كه : تا چشمم به درگاه خدا بود ، گدا بودم ؛ و چون دل از بخشش او بريدم ، به روزگارى خوش رسيدم . و اينك بر آن سرم كه هرگز از بخشندهترين كسى كمترين چيزى نخواهم و آبروى خويش را نكاهم كه يافتن در نخواستن است و خواستن از پايهء خود كاستن .
نيازمند زيان برد بهر خويش نه سود * و گرچه روى به درگاه بىنياز بسود
هر آنكه بهره ز كس خواست آبرويش كاست * پناهگاه نجُست ايچ و بر نياز فزود »
712 غذا و تار مو
ملّا در خانهء يكى از اعيان مهمان بود . در بين غذا ، تار مويى در لقمهاش يافت .
صاحبخانه گفت : تار مو را از غذا كشيده بعد بخور . ملّا لقمه را زمين گذاشته عقب نشست . صاحبخانه سبب عقبنشينى را پرسيد . ملّا گفت : غذاى كسى كه مهمان را طورى نگاه كند كه تار مويى را مواظب باشد نبايد خورد .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 223 .
مآخذ :
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 664 ؛ آبى ، نثر الدّرّ ، ج 3 ص 278 ؛ جوامع الحكايات عوفى ( چاپ رمضانى ) ، ص 230 : « معاويه در لقمهء اعرابىيى موى ديد . گفت : يا اعرابى ! گوشدار كه در لقمهء تو موى هست تا در رودهء تو نپيچد . اعرابى لقمه بينداخت و گفت : حرام باشد نان كسى خوردن كه از دور در لقمهء مهمان موى بيند » .
حكايت بالا ، در كيكاوس بن اسكندر ، قابوسنامه ، ص 65 ، دربارهء صاحب بن عبّاد با مردى آمده است ؛ و در ابن عبد ربّه ، عقد الفريد ، ج 6 ص 182 ، از هشام بن عبد الملك