تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
شبى چند او را ديدم كه از مزگت درونى به نمازگاه بيرونى شتابد و تا بامداد باز نيايد . يك شب از پى آن پير برفتم و او را يافتم كه نزد نمازگاه به زير درختى نماز گذارد و به درگاه يزدان نياز آرد . و چون از سمير بپردازد ، دست به نمير برافرازد كه : اورمزدا ! مزد نمازم را كلاهى از آسمان بازفرست كه سرم بىكلاه است و به درگاه توام نگاه من آرزوى بهشتت را از دل بهشتم و به كلاهى دل‌خوش گشتم . اگر از يك كلاهم دريغ دارى ، چه‌گونه در كاخ و بارگاهم درآرى ؟ و هرگاه سرپوش بر سرم نيارى ، چه‌سان روپوش بركارم گذارى ؟ مرا شگفت گرفت كه اين مرد نيكو نماز گذار كم‌آز و كم‌آزارى است كه از خدا جز كلاهى نجويد و راه رسانه نپويد . پس خوب است منش خدا شوم و نيازش را برآرم . روزانهء ديگر كلاه كهنهء خود را بردم و بر شاخهء درخت چنان آويختم كه به اندك تكانى تواند فرود افتاد . چون شب شد ، آن مرد نماز گذار آهنگ نمازگاه كرد . از پشت سرش رفتم و از دور نگاهش مىكردم تا ببينم چه برآيد . هنوز دوگانه‌اش به پايان نرسيده بود كه بادى وزيدن گرفت و كلاه از بالاى درخت به زير افتاده يك سر بر سر پير جاىگير شد . پير چندان دل‌شاد شد كه نماز را بريده كلاه را برداشت و در تاريكى ببوسيد و هردم مىگفت : اورمزدا ! نيكو مزدم دادى ، و گمان ندارم كه تا اين دم كسى به اين پاىگاه و جاىگاه رسيده باشد كه من رسيدم . و آن پيمبران و وخشوران نيز چنين پايه نيافته‌اند كه تو اين‌گونه اندوه از دل‌شان برآرى و يك‌سره كلاه بر سرشان گذارى . آن‌گاه آهنگ راه كرده به مزگت همى شتافت . و منش سايه‌وار از پى مىآمدم . چون به مزگت رسيد و كلاه را در نزد روشنائى چراغ بازديد ، خشمناك گرديد ؛ زيرا كلاهى بود از نمد كه چون كلاه يك پارچه يك پارچه روغن بود و از دو سويش چاك بردهن . پير بىدرنگ آن را به بالا پرتاب كرد كه : اى خداى گدا ! چه‌گونه گويند پادشاهان را تو ديهيم و افسردهى و كلاه زرّين بر سر نهى ؟ زنهار كه شهرياران به كوشش خود كلاه زرّين جويند ، ورنه ، بخشش تو اين است كه امشب دادى و نيكو كلاهى بر سرم نهادى ! هرگز اين ننگ بر خود نخرم و پارهء كلاه چركينت را با خود نبرم كه سرم در خور اين كلاه نيست ، و ديگرم به دست تو نگاه نه . رورو ، اين كلاه را بر سر فرشته‌گانت گذار كه من كلاهت را نيز به همراه بهشتت به بندگان نمازگذارت بخشيدم . اين را گفته از مزگت به در زد و ديگرش نديدم ، مگر پس از دو سال كه از راهى
جوحى ( فارسى ) — صفحة 682 | احمد مجاهد / احمد مجاهد