مىگذشت . عرض كرد : الها ! يك كلاهى سر من بگذار . از قضا ، كنّاسى از عقب ديوار در ميان نجاستها كلاه كهنهء مندرسى ديد ، با سر بيل خود به اين طرف ديوار انداخت . آن كلاه آمد و بر سر آن ديوانه قرار گرفت . از سر خود برداشت و تماشايى از آن كرد ، گفت : خدايا ! ديگر كلاهى بهتر از اين نداشتى ، اين كلاه را به سر جبرئيلت بگذار ، من كلاه نمىخواهم » .
عطّار ، مصيبتنامه ، ص 249 :
ديوانه و روز عيد
گفت آن ديوانه با عيشى چو زهر * روز عيدى بود بيرون شد ز شهر
ديد خلقى بىعدد آراسته * هريك از دستى دگر برخاسته
او ميان جمله مىشد بىخبر * ژندهيى در بر ، برهنه پا و سر
آرزو كردش كه چون آن خلقِ راه * جامهء نو باشدش در عيدگاه
رفت القصّه سوى ويرانهاى * پس خوشى آغاز كرد افسانهاى
در دعا آمد كه اى داناى راز * جامه و نان مرا كارى بساز
چون به روز عيد آن مىخواستى * كِاين جهانى خلق را آراستى
من چو خلقان نيز جان دارم ببين * نه لباسىّ و نه نان دارم ببين
نقد كن عيدى براى چون منى * كفشى و دستارى و پيراهنى
گر دهيم اين هرچه گفتم ما حَضَر * مىنخواهم هيچ تا عيد دگر
گرچه بسيارى بگفت آن بىقرار * مىنشد چيزى كه مىخواست آشكار
گفت دستاريم كن اين لحظه راست * جامه و كفشم اگر ندهى رواست
مُدبِرى بر بام آن ويرانه بود * اين سخن بشنود از ديوانه زود
ژنده دستاريش بود اندر جهان * سوى او انداخت و از وى شد نهان
چون بديد آن ژنده مجنون از شگفت * گشت سودائىّ و صفرا در گرفت
زود در پيچيد نوميد و اسير * سوى بام انداخت گفتا هين بگير
اين چو من ديوانه چون بر سر نهد * جبرئيلت را ده اين تا برنهد
آيتى در مجلّهء نمكدان ، دورهء اول ( 1308 ) ، خانهء چهارم ، ص 225 ، حكايت بالا را به پارسى سره چنين آورده است : « مزگت پيرايى گويد : پيرى در مزگت من جا داشت .