تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
دزدى مخفى شده . ملّا جلو رفته نگاه كرد در خمره عكس خود را ديد . به شاگردها گفت : من به خمره رفته دزد را كه بيرون كردم ، شما او را با چوب بزنيد . چون داخل شده ، كسى را نيافت . سر بيرون آورده ، از اطفال بنا به امر خودش چوب مفصّلى نوش‌جان كرد .

مصادر :

رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 220 .

مآخذ :

ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 102 : « شخصى به نزد خمرهء آبى آمد خود را در آن ديد . گمان كرد كه دزد است . اطفال را گفت كه : من مىروم در اين خمره ، و چون دزد بيرون آمد ، شما با چوب او را بزنيد . چون رفت و هرچه گشت كسى را نيافت ، سر بيرون آورد . اطفال چوب بسيار به او زدند » . سعيدى ، خنده‌هاى قهقهه‌يى و ممتاز الحكاية ، ج 1 ص 34 :

شخص مكتبدار

« شخصى مكتبدار ديد هر روز از مكتب چيزى دزديده مىشود . در تجسّس دزد بود . روزى به نزد خمرهء آبى آمد ، خود را در آن ديد ، گمان كرد كه دزد است . اطفال را گفت كه : من مىروم در اين خمره دزد را بلند كنم ، و چون دزد بيرون آمد ، شماها با چوب او را بزنيد . چون رفت و هرچه گشت كسى را نيافت . سر بيرون آورد ، اطفال چوب بسيار به او زدند . خون خمره را مضاف كرد » .

700 كشيدن بنّاء با طناب

بنّائى بامى را اندود نموده از اول گرفت تا آخر ، خواست پايين آيد راه نبود . ملّا مىگذشت . پرسيدند : چه كنيم كه به راحتى پايين آيد ؟ گفت : طنابى بالا انداخته به كمرش بسته پايينش بكشيد . چون طناب را بستند و او را كشيدند ، از بالا پرت و تلف شد . به ملّا گفتند : چه قسم دستورى بود ؟ گفت : پدرم در چاه افتاده بود ، طناب به كمرش بسته بالا آوردم . اين شخص اجلش رسيده بود