ايضا ، همانجا ، ص 196 : « گويند كه حجّاج دزدى گرفته بود . پس امر كرد كه : هفت صد تازيانه به او زدند . هريك تازيانه كه به او مىزدند ، گفت : خدايا شكر . اشعث كه در مجلس بود به او گفت : مىدانى چرا هفت صد تازيانه به تو زدند ؟ گفت : نه . اشعث گفت : از بسيارى شكر تو . مگر نمىدانى كه خداوند فرموده است : لئن شكرتم لأزيدنّكم ، يعنى هرگاه شكر كنيد بر شما زياد مىكنم . دزد گفت : اين كلام در قرآن است ؟ اشعث گفت : بلى . آن شخص گفت : لا شكرا ، لا شكرا ، پس بر من زياد مكن به شكر من ، و مرا از شاكرين دور گردان » .
695 نمىدانم
از ملّا مطلبى پرسيدند . گفت : نمىدانم . گفتند : خجالت نمىكشى ! پس ملّاى چه هستى ! گفت : ملائكه خجالت نكشيدند ، گفتند : لا علم لنا . من چرا خجالت بكشم .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 219 .
مآخذ :
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 1 ص 50 ؛ نوادر قزوينى ، ص 16 : « از شعبى مسئله پرسيدند . گفت : نمىدانم . گفتند : شرمت نيايد كه گويى نمىدانم در حالى كه فقيه عراقيّين هستى ؟ گفت : ملائكه را شرم نيامد كه گفتند :
سُبْحانَكَ ، لا عِلْمَ لَنا
. ( قرآن ،