رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 217 .
مآخذ :
هبله رودى ، مجمع الأمثال ، ص 232 : « گويند شخصى به سفرى مىرفت . زوجهء او گفت : تا در سفر باشى از احوال سلامتى خود كتابتى به ما بنويس . آن شخص بعد از آن كه چندى در غربت به سر برد ، كسى نيافت كه كتابت بفرستد . عاقبت مكتوبى نوشته عازم شهر خود شد . چون به در خانه رسيد ، زن خود را طلبيده گفت : بگير اين كتابت را كه احوال سلامتى خود را نوشتهام . اين سخن گفته همان لحظه مراجعت نمود . زن گفت : الحال كه بعد از مدتى آمدهاى ، كجا مىروى ؟ گفت : من كتابت سلامتى آوردهام ، نيامدهام كه آمده باشم » .
ابن جوزى ، اخبار الحمقى ، ص 87 : « مدائنى گفته است : يكى از اشراف به بغداد آمد و خواست كه نامهاى براى پدرش بنويسد و او را از حال خويش بياگاهاند . كسى را پيدا نكرد كه نامه را ببرد . پس خودش نامه را برداشت و پيش پدرش آمد و گفت : كسى را پيدا نكردم كه نامه را بياورد ، و از طرفى اكراه داشتم كه خبر سلامتيم دير به شما برسد ، اين بود كه خودم آمدم و نامه را آوردم » .
جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 12 : « گويند كه يكى از خلق بغداد به قزوين رفته بود .
بعد از چند روز ، مكتوبى به اهل خود نوشته گزارش احوال خود را در آن ثبت نمود ، و كسى كه كاغذ را به اهل او برساند پيدا نمىشد . با خود گفت : سزاوار آن است كه من خود مكتوب را ببرم و به اهل خود برسانم . پس كاغذ را گرفته روانهء بغداد شد . چون وارد بغداد گرديد و به در خانهء خود رسيد ، در را كوبيد . اولاد او كه به قدوم او مطّلع شده ، خوشحال گرديدند و او را به رفتن خانه تكليف نمودند . گفت : غرض من از آمدن توقّف نيست ، بلكه مكتوبى متضمّن حال خود به شما نوشتهام و او را آوردهام كه به شما برسانم . كاغذ را به ايشان داد و برگرديد » .
692 قضاوت ملّا
در موقع قضاوت ملّا ، چند نفر طلبكار مديونى را نزد او آورده ، گفتند : اين