آبى ، نثر الدّرّ ، ج 3 ص 242 : « مردى با ديگرى مىگفت : اگر در شب با سگى برخورد كردى ، اين آيه را بخوان :
يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ ، إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ، فَانْفُذُوا ، لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ
( قرآن ، 55 / 33 ) : اى گروه جنّ و انس ، اگر توانيد كه از اطراف آسمانها و زمين بيرون رويد ، پس بيرون رويد ، نتوانيد بيرون رفت مگر به تسلّط . مزبّد گفت : چون هر سگى قرآن را حفظ نيست ، به عقيدهء من چوبى يا سنگى بايد همراه داشته باشى » .
كلينى ، اصول كافى ، باب الحرز و العوذة ، ج 6 ص 308 ، ترجمهء كمرهاى : « عبد اللّه بن يحيى كاهلى گويد : امام صادق فرمود : چون به درندهاى برخوردى در روى او آيت الكرسى بخوان كه آن درنده از برابر تو برگردد - ان شاء اللّه » .
سعيدى ، خندههاى قهقههيى و ممتاز الحكاية ، ج 1 ص 180 :
غضب سگ
« شخصى مىگفت : سگى در بيابان مرا تعقيب كرد . از ترس او فرار نمودم . ناچار ديدم كه مىرسد ، نشستم . او هم آمده در پيش من نشست . به قدر نيم نگاه از طرفين ردّ و بدل شد . خواست برود ، من يادآوردم كه سگ دعايى دارد :
« وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ . . .
[ قرآن ، 18 / 18 : و سگشان گستراننده بود . . . ] » را خواندم و پف نمودم . سگ برگشت و غضبآلوده مرا به زير گرفته از چند جا مجروحم نمود » .
691 بردن نامه
ملّا به شهر نزديكى رفته و مدّتى توقّفش به طول انجاميد . روزى نامهاى به خانوادهاش نوشته هرچه تجّسس كرد كسى را براى بردن آن نيافت . پس خودش آن را برداشته به شهر و خانهء خود رفت و در را زد . زن و اولادش بيرون آمده از آمدنش شادى كردند . ملّا به آنها گفت : من نيامدهام كه اينجا بمانم ، بلكه فقط براى رساندن اين نامه آمدهام . و آن را داده برگشت . هرچه اصرار كردند اقلّا بمان خستگى بگير ، قبول نكرده به راه افتاد .