مآخذ :
داستانهاى امثال ( امينى ) ، ص 161 : « گويند سعدى نامى روزى در يكى از خيابانهاى اصفهان به طفل خردسالى برخورد ديد دو دانه اشرفى در دست دارد و آنها را بالا و پايين مىاندازد و با آنها بازى مىكند . آن شخص يا ديگ طمعش به جوش آمد يا براى امتحان ميزان هوش و فراست طفل با لهجهاى و آهنگى كه در موقع خطاب با كودكان به كار برند به او گفت : آى بچه جون ! يكى از اينها را به من بده . طفل بسيار زيرك بود ، گفت : قدرى صداى خر بكن تا بدهم . سعدى به اين سوى و آن سوى خيابان نظرى افكند و همين كه كسى را در آن نزديكى نديد ، بناى عرعر كردن را گذاشت و سپس گفت : حالا به عهد خود وفا كن . طفلك گفت : عجب ! تو به اين خرىات فهميدى كه اينها چيز خوبى است ، ولى من با اين آدمىام نفهميدم ! » .
افلاكى ، مناقب العارفين ، ج 1 ص 447 : « شخصى به جانب شهرى عزيمت كرده بود تا طرّارى آن قوم را دريابد و در آنجا به عيّارى مشغول شود . ناگاه به محلّهاى رسيد .
كودكى ديد كه كليچه به دست گرفته بود و مىخورد . اين عيّار از او درخواست كرد .
كودك گفت : نمىدهم . به جدّ گرفت . كودك گفت : همچون گاو بانگى بزن تا بدهم . عيّار سوبهسو نظر كرد ، هيچكس نديد . از غايت جوع البقر بقروار بانگى مىكرد . گفت :
اكنون بده . گفت : نمىدهم ؛ از آنك مادر و پدر من سپردهاند كه كليچه را به گاو مده كه لايق گاو كاه باشد .
شعر
قند خر را گر طرب انگيختى * پيش خر قِنطار شكّر ريختى »
685 نمىدانم
در اثنائى كه موعظه مىكرد ، شخصى از او مسألهاى پرسيد . ملّا جواب داد :
نمىدانم . گفت : پس چرا منبر رفتهاى ؟ گفت : من آنچه مىدانم تا بالاى منبر راه