عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 98 ، ذيل زنى .
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 3 ص 220 ؛ نوادر قزوينى ، ص 254 : « مردى زنى خواست كه پنج شوهر از او مرده بودند . او نيز بيمار شد و مشرف بر موت گشته . زن گريهكنان گفت : مرا به كه مىگذارى ؟ گفت : به هفتم شقى » .
حكايت در ابن جوزى ، اخبار الظرّاف ، ص 95 و ابن جوزى ، اخبار الأذكياء ، ص 72 ، از مطّلب بن محمد حنبطى قاضى مكّه آمده است ، و در حصرى قيروانى ، جمع الجواهر ، ص 229 ، از ابو العبر .
شربينى ، هزّ القحوف ، ص 300 ؛ آبى ، نثر الدّرّ ، ج 2 ص 202 ، مطابق روايت محاضرات .
الأماسى ، روض الأخيار ، ص 118 .
683 ملّا و طبيب و گورستان
ملّا رفيقى داشت كه طبابت مىنمود . روزى با هم از گورستان عبور مىكردند .
طبيب دستهاى خود را به صورت گرفته بود . ملّا پرسيد : چرا روى خود را پوشيدى ؟ گفت : از مردگان اين گورستان شرم دارم كه بر هريك مىگذرم مىبينم كه ضربت من خورده و از شربت من دنيا را وداع كرده است .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 215 .
مآخذ :
مجد خوافى ، روضهء خلد ، ص 265 : « وقتى طبيبى در گورستانى مىگذشت آستين به روى افكنده . پرسيدند كه : سبب چيست ؟ گفت : شرم مىدارم از اين مردگان كه همه كشتگان مناند » .
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 127 : « طبيبى بود كه هروقت به گورستان مىآمد عباى خود را بر سر مىكشيد . سبب پرسيدند . گفت كه : غالب مردگان اين گورستان را من كشتهام ، الحال از ايشان خجالت مىكشم ، عبا بر سر مىكشم تا مرا