نبينند ، و مىترسم كه مبادا گريبان مرا بگيرند .
گر سال دگر حكيم باشى باشى * أَنتَ الباقى و كلُّ شَىءٍ هالِك
تو باقى باشى و همه چيز فانى » .
اثير الدّين اخسيكتى شاعر متوفّاى 579 ه ، دربارهء طبيبى افضل الدين نام گفته است :
افضل الدين ما صِناعت طب * نيك داند همى كثير و قليل
چون رود در وُثاق بيمارى * ختم ياسين همىرود به دو ميل
او زِ دَر پاى نانهاده برون * كه درآيد ز بام ، عزرائيل
جامى ، بهارستان ، ص 85 : « طبيبى را ديدند كه هرگاه به گورستان رسيدى رداى در سر كشيدى . از سبب آنش سوآل كردند . گفت : از مردگان اين گورستان شرم مىدارم ، بر هر كه مىگذرم ضربت من خورده است ؛ و در هركه مىنگرم از شربت من مرده .
رباعى
اى راى تو در علاج بيمارِ عليل * برآمدنِ مرگِ قُدوم تو دليل
در كشور ما مَؤنَتِ جان ستدن * برداشتهاى ز گردن عزرائيل
رباعى
اى صنعتِ طب شكسته بازار از تو * هرچند بوَد به رنج بيمار از تو
المنّةُ لِله كه عجب خشنوداند * غسّال و كفن فروش و حَفّار از تو »
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 207 : « طبيبى را ديدند كه هرگاه به گورستان رسيدى ردا بر سر كشيدى . از سبب آن سوآل كردند . گفت : از مردگان اين گورستان شرم مىدارم ؛ زيرا بر هركه مىگذرم شربت من خورده است ؛ و در هركه مىنگرم از ضربت من مرده است .
بيت
دل از مژگان تو ريش است و تن از غمزه فَگار * هركه را مىنگرم تير جفا خوردهء توست »
[ جامى ]
لعلى تبريزى :
ملك الموت رفت پيش خدا * گفت سبحان ربّى الأعلى
يك طبيبى است در فلان كوچه * من يكى قبض و او كند صد تا