داخل خرابه شد و ده درهم را برداشت و به جايش نجاست كرد و رويش خاك ريخت و پوشاند و رفت . مرد مترصد بود و زمان ورود و خروج بهلول را زير نظر داشت . چون بهلول رفت ، مرد به عجله وارد خرابه شد و خاكها را به كنار زد و دستش به نجاست آلوده شد و چيزى نيافت و فهميد بهلول گولش زد . بعد از دو روز بهلول او را ديد و گفت : اى برادر ! ده درهم و پانزده درهم و بيست درهم و به اضافهء بوى دستت ، چهقدر مىشود ؟ مرد حمله آورد كه بهلول را بزند ، بهلول فرار كرد » .
همچنين ، نگا : حكايت 88 .
682 احمق پنجمى
زن بيوهاى گرفت كه براى چهارمين مرتبه به ملّا شوهر كرده بود . در بيمارى سختى كه ملّا دچار شد ، زن بر بالينش گريه مىكرد و مىگفت : اگر تو از اين جهان به روى ، مرا به كه سپارى ؟ ملّا سر برداشته گفت : به احمق پنجمى .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 214 .