تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧
روز ديگر ملّا سر دفينه رفته پول را نديد . دانست عطّار دست‌برد زده . از آن‌جا رد شد ديد عطّار در دكّانش نيست . پس تدبيرى انديشيده ، ساعتى بعد نزد عطّار رفت و گفت : خواهش دارم چند قلم حساب نوشته جمع بزنى . گفت : بفرما . گفت : بنويس سى و شش دينار ، به او اضافه كن هفتاد و دو دينار ، جمع آن مىشود صد و هشت دينار ، با چهل و يك كه جمع كنيم مىشود صد و چهل و نه دينار ، يك دينار مىخواهد تا صد و پنجاه دينار . ممنونم و خداحافظى كرده روانه شد . عطّار گمان كرد ملّا دو جاى ديگر پول دارد و مىخواهد به چهل و يك دينار اضافه كند . با شتاب پول‌ها را برده جاى خود گذاشت . ملّا روز بعد به خرابه رفته مدّتى طول داد ، چون بيرون آمد ، عطّار به سر دفينه رفته به جاى پول ديد نجاست ريخته‌اند . ملّا كه مراقب بود ، وقتى او از خرابه بيرون آمد ، پيشش رفته گفت : دستت را بو كن ببين چه بويى مىدهد .

مصادر :

رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 212 .

مآخذ :

صدر ، بهلول عاقل ، ج 1 ص 14 ؛ آبى ، نثر الدّرّ ، ج 3 ص 266 : « بهلول هرچه پول به دست مىآورد آن را پيش زنى از قبيلهء كنده كه در حكم مادر براى او بود مىگذاشت ، و اگر او را نمىديد ، پول‌ها را در زيرزمين دفن مىكرد . روزى ده درهم داشت برد آن را و در خرابه‌اى دفن كرد . مردى پنهانى او را ديد . چون بهلول از خرابه بيرون رفت ، مرد رفت و درهم‌ها را برداشت . بهلول برگشت و درهم‌ها را نديد . روزى مردى كه درهم‌ها را برداشته بود ديد و شناخت . پيش او رفت و سلام كرد و گفت : اى برادر ! من درهم‌هايى در چند جا مخفى كرده‌ام ، مىخواهم همهء آن‌ها را در محلى كه ده درهم را پنهان كرده‌ام مخفى كنم ، چون كه آن‌جا محكم‌ترين جاهاست ، اين‌ها را جمع بزن ببين چه‌قدر مىشود . مرد گفت : بگو . بهلول گفت : بيست درهم در يك جا گذاشته‌ام ، و پنجاه درهم در جايى ديگر - و تا سىصد درهم شمرد . سپس از پيش مرد برخاست و رفت . مرد با خود گفت : صواب اين است كه آن ده درهم را ببرم سر جايش بگذارم ، تا اين‌كه تمام درهم‌ها را كه در آن‌جا گذاشت بردارم . پس چنين كرد . بعد از مدتى بهلول