تا دست آن مجوسى و زن او بگرفت و هر دو را از آن پل بگذرانيد به سلامت . آن مجوسى گفت : اى بندهء خداى ! چه كسى تو كه در حق من اين احسان فرمودى ؟ گفت :
من از فريشتگانم ، و تو چون با خداى - تعالى - اين مناجات كردى ، مرا به سبب نجات تو بفرستادند . و بازپس نگر تا اثر خشم خداى در حق ايشان مشاهده كنى .
مجوسى بازپس نگريست ، تمامت آن شهر را خداى - تعالى - به شومى ظلم به زمين فرو برده بود و دعاى آن مجوسى را اجابت كرده .
تو از گزاف مكن پايمال عاجز را * از آن بترس كه حق دستگير او گردد
ستم رسيده اگر كافرى بود حاشا * چو بر خداى بنالد نصير او گردد » .
قزوينى ، عجائب المخلوقات ، ص 325 : « و از حالات گيلانيان آن چنان بود ، كه اگر يكى را بكشند و قاتل را نيابند ، يكى از قوم او باز كشند . گويند كه شخصى در قزوين يكى را بكشت و بگريخت . خصمان از پى او رفتند و او را در گيلان گرفتند . ملك گفت : با اين مرد چه كار داريد ؟ گفتند : برادر ما را كشته است . ملك گفت : شما نيز برادر او را بكشيد . گفتند : اين مشروع نيست ، برادر او را چون بكشيم ! ساعتى صبر كرد ؛ آنگاه گفت : برادر شما چند ساله بود ؟ گفتند : چهل ساله . گفت : برويد تا آنگاه كه اين مرد چهل ساله شود آن وقت قصاص كنيد » .
حسين كاشفى ، اخلاق محسنى ، باب پانزدهم در عدالت : « نقل است كه در ايّام خلافت مأمون كسى گناهى كرده بود و از آن شهر فرار نموده . برادر او را پيش مأمون حاضر كردند . مأمون حكم كرد برادر خود را حاضر كند و گرنه او را به عوض برادر به قتل رسانند . آن شخص گفت : اى خليفه ! اگر عامل تو خواهد كه مرا بكشد ، و تو حكم فرستى كه فلان را بگذار ، آن عامل مرا بگذارد يا نى ؟ گفت : بلى بگذارد . گفت : پس من حكم آوردهام از پادشاهى كه تو به عنايت او حاكمى كه مرا بگذارى . گفت : نشان تو كو ؟ گفت : نشان من اين است كه خداى تعالى - جلّ جلاله - مىفرمايد كه : «
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى *
. و برنمىدارد بردارندهاى بار گناه ديگرى را . [ قرآن 6 / 164 ] » .
مينوى ، پانزده گفتار ، ص 170 : « مردى شكايت به قاضى سدوم برد كه فلان آدم زن مرا چنان سخت زد كه بچّه انداخت . گفت : زنت را به او بده نگاه بدارد و خرج او را تحمّل كند تا از او داراى يك بچّهء ديگر شده نزد تو برگردد » .