قاضى ازش پرسيد : تو چه مىگويى ؟ گفت : من حرفى ندارم . قاضى گفت : پس اينجا براى چه آمدى ؟ گفت : براى تماشا . مهرك گفت : بىخود مىگويد . من دم خرش را كندهام و به دادخواهى آمده است . قاضى از صاحب خر پرسيد : همينطور است ؟
گفت : نه . خر من از كرّگى دم نداشت . قاضى گفت : اگر راست مىگويى ، برو شاهد بيار كه خرت از كرّگى دم نداشت . رفت كه شاهد بياورد ، با خر دم كنده از آن شهر به شهر ديگر رفت و ديگر در بلخ كسى او را نديد . و اين مثل از آن روز در دهنها افتاد كه : خر من از كرّگى دم نداشت » .
مآخذ حاشيه :
شرح
( 1 ) . فرّاج ، اخبار جحا ، ص 168 ؛ ابن ممّاتى ، نوادر قراقوش ، ص 49 ، كه در هر دو مأخذ حكايت زندهاى را در تابوت گذاشتن ، آمده است .
ايضا ، نگا : ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 100 .
( 2 ) . حكايت ديوان بلخ در ادبيات ما سابقهء هزار ساله دارد و در شعر خاقانى آمده است ، و در متن هم ، از امير غزنوى يعنى سلطان محمود سخن رفته است . بنابراين ، اين حكايت ، دستمايهء نمايشنامهء تاجر ونيزى اثر شكسپير شده است ؛ و تولستوى هم در يك داستان كوتاهى آن را آورده است .
ناصر خسرو :در بلخ ايمناند ز هر شرّى * مىخوار و دزد و لوطّى و زن بارهانورى :بلخ شهرى است در آكنده به اوباش ورُنود * در همه شهر و نواحيش يكى بِخرد نيستايضا ، نگا : لطائف شكوهى ، ص 270 : « حكايت - عمرو پيش قاضى آمد و عرض كرد كه : زيد به سنگ زده يك چشم مرا كور كرد . فرمود زيد را حاضر كردند . حكم كرد يك چشم زيد را در قصاص عمرو كور كنند . زيد عرض كرد كه تقصير در فلان حاجى مىباشد كه از ديوارش كه محكم نساخته بود سنگ افتاده و من برداشتم زدم چشم عمرو كور شد . حاجى را آوردند كه سنگ ديوارش محكم نبود . حكم شد يك چشم او را در قصاص چشم عمرو كور كنند . حاجى عرض كرد : ديوار را بنّا ساخته ، تقصير در بنّا مىباشد كه ديوار را محكم نساخته ، بايد از عهدهء قصاص برآيد . حكم شد بنّا را