لطفى نداشت ، گفت : به من مهلت بدهيد فردا مىگويم چه مىخواهم . فردا كه نزد ملّا رفت ، كرّهء خر خواست . ملّا گفت : بنا بود يك خواهش تو را بپذيرم .
مهلت خواستى دادم ، ديگر كه نبايد چيزى به تو بدهم .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 189 .
مآخذ :
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 556 ؛ نوادر قزوينى ، ص 141 : « گدايى به عباده گفت : بر من رحم كن . گفت : رحم كردم . گفت : فلوسى به من بده . گفت : دو حاجت به يكجا نمىشود » .
ايضا ، نوادر قزوينى ، ص 142 : « شخصى با ظريفى گفت : به تو دو حاجت دارم : يكى آنكه فلان مبلغ مرا قرض دهى ، و ديگر آنكه مرا شش ماه مهلت دهى تا اداى آن به تأنّى بكنم . گفت : حاجت ثانى را روا كردم و تو را يك سال مهلت دادم ، و امّا حاجت اول ميسّر نيست » .
678 فروختن خر
ملّا خرش را براى فروش آورده بود . دلّال گفت : اين خر را بخريد كه از اسب عربى تندتر مىرود . ملّا سر به گوش او نهاده گفت : كسى باور نمىكند ، بگو از خرگوش تندتر مىرود ، اگر باور كنند كافى است .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 190 .
مآخذ :
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 240 : « شخصى خرى را كه به مفت نمىارزيد به ميدان خرفروشان برد . دلّال گفت : هرچه او را بفروشم نصف آن از من .
شروع به تعريف كرد تا آنكه مشترى به پنج تومان راضى شد . صاحب خر گفت : اگر اين تعريفها كه كردى براى خر من است كه من به پنج تومان نمىدهم » .