تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
پول ، گرو به كسى بدهد . در دين مسلمانان اين كار نارواست . ولى من با تو همراهى مىكنم و ترازو مىآورم ، يك تكه از گوشت ران او را ببر . اما دو كار نبايد بشود . يكى آن كه يك مثقال از پنج سير كم و زياد نبايد بشود ، و يكى هم آن‌كه يك چكه خون هم نبايد بيايد ! بيا : اين تو و اين كارد ، اين هم ران بدهكار . اگر يك چكه خون بريزى يا زيادى ببرى ، نفله‌ات مىكنم ، تا ديگر مسلمانان آزارى نكنى 2 . شمعون گفت : چه‌جور مىتوانم بىكم و زياد پنج سير گوشت از ران اين مرد ببرم كه خونى ريخته نشود ؟ قاضى گفت : چون نمىتوانى ، حقى هم ندارى و بايد تاوان رنجى را كه به اين مرد داده‌اى و او را از كارش بىكار كرده‌اى و به اين‌جا كشانده‌اى با حق ديوان‌خانه بدهى . شمعون آمد دادوبىداد راه بيندازد ، قاضى صدا زد : بگيريد اين نامسلمان را ، به زندان بيندازيد . ريختند شمعون را گرفتند . هرچه دست و پا زد به خرج نرفت . تا پس از گفت و گوى زياد ، شش صد پنجاه درم كس و كار قاضى ازش گرفتند و ولش كردند . نوبت به دومى رسيد . آن مرد كه اسبش را مهرك كور كرده بود . او هم گفت : اى قاضى ! اين آدم سنگ به چشم اسب من زده و اسب مرا از يك چشم كور كرده . باز قاضى از مهرك پرسيد : راست مىگويد ؟ مهرك گفت : آرى . اسب اين مرد در رفته بود و از مردم كمك مىخواست . من رفتم جلو كه اسبش را بگيرم ، سنگ زدم ، خورد به چشم چپ اسب . قاضى از صاحب اسب پرسيد : اسب را به چند خريده بودى ؟ گفت : صد درهم . گفت اسب را از ميان دو بخش مىكنى ، آن بخشى كه چشمش كور است به اين آدم مىدهى و پنجاه درهم ازش مىگيرى . گفت : اسب كشته اين قيمت را ندارد . گفت : حكم خداييش همين است . صاحب اسب گفت : من از حق خود مىگذرم . قاضى گفت : نمىشود . تو مىگذرى ، ولى ما نمىگذريم . نصف روز اين مرد را بىكار كرده‌اى و گرد شهر گردانده‌اى ، حالا مىگويى از حقم مىگذرم . خوب بود همان وقتى كه سنگ را زد ، از حقت مىگذشتى . آمد صداش را بلند كند ، قاضى فرياد زد : آهاى ! بگيريد اين ياوه‌گو را ببريد زندان . او هم داد و فرياد كرد . قاضى گفت : صد درهم بگيريد ازش ولش كنيد . اما سومى . وقتى كه دادخواهى خودش را كرد ، قاضى گفت : اين كار اين‌جا آمدن نداشت . خودتان با هم در مىرفتيد . چند روز صبر مىكردى ، از اين مرد خواهش مىكردى كه يك بچه برايت درست كند 3 . حالا بگو ببينم بچه‌اى كه افتاد ، پسر بود يا
جوحى ( فارسى ) — صفحة 646 | احمد مجاهد / احمد مجاهد