تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
دختر ؟ مرد با اخم گفت : پسر . گفت : پس همين كار را بكن . اگر اين مرد برات دختر درست كرد ، بايد به گردنش بگذارى يك بچهء ديگر درست كند ، اگر اين‌بار پسر بود كه برد با توست صاحب پسر و دخترى شده‌اى ، و اگر باز هم دختر بود ، حسابى نداريد . دو تا دختر به جاى يك پسر است . گفت : اى قاضى ! اين چه حكمى است ؟ گفت : حكم خدايى . گفت : من از حقم گذشتم و تاوان نخواستم . گفت : اين از حقش نمىگذرد . نصف روز بىكارش كرده‌اى . بارى از اين بىچاره هم صد و پنجاه درهم گرفتند و ولش كردند . نوبت رسيد به دادخواهى چهارمى . قاضى پرسيد : تو ديگر چه مىگويى ؟ گفت : پدر ناخوش من در پاى ديوار باغ خوابيده بود . اين از بالاى ديوار جست زد روى شكمش و او را كشت . قاضى گفت : اول بدان ، غلط كردى آدم ناخوش را پاى ديوار خواباندى ، حالا كه اين كار را كردى ، بگو ببينم پدرت چند سال داشت ؟ گفت : هفتاد و دو سال . از مهرك پرسيد : تو چند سال دارى ؟ گفت : بيست و هشت سال . قاضى گفت : اين جوان را چهل و چهار سال ازش نگه‌دارى مىكنى ، وقتى به سن هفتاد دو رسيد ، مىبريش پاى همان ديوار باغ مىخوابانيش و از بالاى ديوار مىپرى روى شكمش . مرد گفت : اين چه حكمى است ؟ گفت : حكم خدايى است . گفت : قبول ندارم . قاضى گفت : آهاى بچه‌ها ! بگيريد اين بىدين را و تو سرش بزنيد تا ديگر زير حكم خدا نزند . بارى او را هم بعد از گرفتن پول زيادى ولش كردند . پنجمى كه صاحب خردم كنده بود ، وقتى كه اين حكم‌ها ديد و شنيد ، نوبت كه بهش رسيد و