كنده شد و قوزى ديگرى روى قوزهايش آمد . خركچى بعد از دادوبىداد ، دنيال اين دسته روانهء ديوانخانه شدند . نرسيده به ديوانخانه ، مردى كه از اول دنبال اينها افتاده بود ، رفت و در گوش مهرك گفت : اگر مىخواهى از شرّ اينها خلاص بشوى ، بايد يك زرنگى به خرج بدهى ، و آن اين است كه زودتر از همه خودت را به قاضى برسانى و نويد بهش بدهى ، يا كارى كنى كه به سود تو حكم بدهد . گفت : مگر بعد از اين همه كارها كه من كردهام ، چنين چيزى مىشود ؟ گفت . آرى ، اگر بخواهد مىشود ، اينها دنبال جاه و مال هستند نه حق و راستى . بارى ، همينكه وارد حياط شدند ، مهرك جلوتر از همه دويد رفت توى اتاق قاضى . ديد : قاضى با جوانك نو رسيدهاى سرگرم كار زشت و شرابخوارى است . مهرك زود برگشت بيرون و در را بست و پشتش را به در اتاق داد كه كسى نتواند برود تو ، و به صداى بلند فرياد زد : دست نگهداريد ، قاضى حال خوشى دارد ، با خدا در رازونياز است و سر به نماز گذاشته ، حالش را به هم نزنيد ، همانجا توى حياط بايستيد ، كارش كه تمام شد ، من در را وا مىكنم ، بياييد تو .
قاضى كه حرفهاى او را مىشنيد ، از زرنگى و كاردانى مهرك خوشش آمد . به دل جمع ، كارش را تمام كرد . بعد خودش پشت درآمد ، از درز در نگاهى كرد و يواشكى به مهرك گفت : در هفت آسمان دنبال مثل تو آدمى مىگشتم ، روى زمين پيدات كردم . هيچ نترس ، هر حكمى بخواهى به سود تو مىدهم ، و تو را همينجا پهلوى خودم نگاه مىدارم . تو آدمى هستى كه به درد من و ديوانخانه مىخورى . آن وقت عمامهاش را به سر گذاشت و جبّهاش را پوشيد و ريشش را شانه زد و به دادگاه آمد و روى مسند داورى نشست و گفت : در را باز كنيد تا مردم تو بيايند و حرفهاشان را بزنند . مهرك در را باز كرد ، همه توى اتاق آمدند و كرنش كردند و دست قاضى را بوسيدند و گوش تا گوش دور اتاق نشستند . قاضى جواب سلامها را داد ، و بعد از آن گفت : بسم اللّه الرّحمن الرحيم . اول شمعون جلو آمد و گفت : اين مرد از من پانصد درم قرض گرفته كه در سر سال شش صد پنجاه درم بدهد ، و اگر نداد ، پنج سير از گوشت رانش را ببرم .
حال سال سرآمده و يك پول به من نداده ، من هم مىخواهم پنج سير گوشت از ران او ببرم . قاضى رو به مهرك كرد و گفت : اين مرد درست مىگويد ؟ مهرك گفت : آرى .
قاضى به شمعون گفت : اين دادوستد شرعى نيست . او نمىتواند از ران خود در برابر
جوحى ( فارسى ) — صفحة 645
مساهمون: احمد مجاهد
ص٦٤٥