تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 644

مساهمون:

ص٦٤٤
تاكستان وقف خانهء خداست ، خدا پدر و مادرش را بيامرزد كه نگذارد اين شراب‌ها حرام بشود . مردم هم كاسه و كوزه را از شراب پر مىكنند و مىبرند . با خود گفت : اين چه‌جور قاضى است ؟ باز فكر گريز به سرش زد . چشمش به ديوار خرابه‌اى افتاد كه معلوم بود ديوار باغى است . جست زد بالاى ديوار و از بالاى ديوار خودش را پرت كرد توى باغ ، كه گاوش گوسالهء ديگر زاييد . زير آن ديوار ، پيرمرد ناخوشى خوابيده بود . او درست پريد ميان شكم ناخوش و كارش را ساخت . از صداى پريدن مهرك ، پسر پيرمرد از خانه باغ آمد بيرون و ديد پدره مرده . يخهء مهرك را گرفت كه : پدر ناخوشم را كشتى ، من هم تو را مىكشم . مردم جلو آمدند و دسته‌جمعى به سمت ديوان خانه به راه افتادند . از بازار گذشتند ، به كوچهء آخر شهر رسيدند . يواش‌يواش به ديوان‌خانه نزديك شدند . آن‌جا خرى به گل فرورفته بود . يكى دو نفر هم آن‌جا به كمك خرك‌چى به سر و دم خر چسبيده بودند كه از گل درش بيارند . مهرك هم چسبيده به دم خر و با تمام قوّت كشيد كه از گل درش بيارد ، از زور زيادى كه مىزد ، دم خر به دستش