اين راه يك آدم پولدارى با خود همراه كرده باشم . سنگى برداشت و به طرف اسب انداخت . سنگ يك راست خورد به چشم چپ اسب و كور شد . صاحب اسب آمد جلو ، دادوبىداد راه انداخت كه : زود باش تاوان بده . مردم جمع شدند و گفتند : بايد پيش قاضى برويم . همه به راه افتادند . مهرك در ميان راه چيزهاى باور نكردنى مىديد .
اول چيزى كه ديد و ترس ورش داشت ، اين بود كه ديد : مردى را به كشتنگاه مىبرند .
هى فرياد مىكند : مردم ! من كارى نكردم ، كسى را نكشتم ، از ديوار كسى بالا نرفتم ، به ناموس كسى دست درازى نكردم ، چرا مرا مىبريد بكشيد ؟ در جوابش گفتند : قاضى گفته است ، او از همهء ما بهتر مىداند . يك خرده كه پايينتر آمدند ، ديد : جمعيت زيادى تابوتى را گرفتهاند و به طرف قبرستان مىبرند و پشت سرش كسوكار آنكه توى تابوت است ، سياه پوشيدهاند و گريه مىكنند . اما او زنده است ، ولى كفن پوشيده است و هى فرياد مىكند : مردم ! مرا كجا مىبريد ؟ من زندهام . كى گفته من مردهام ؟ آنها كه دورش بودند ، گفتند : قاضى گفته . تو داناترى يا قاضى 1 ؟ مهرك انگشت به دهان ماند كه اين چهجور قاضى دانايى است كه آدم جاندار را مىگويد مرده است ؟ مهرك از ديدن اين صحنهها ، بند دلش پاره شد و گفت : كار من با بودن اين قاضى تمام است ! در اين فكر افتاد كه بگريزد . اينور آنور خودش را نگاه مىكرد ، ديد خانهاى يك لنگه درش نيمه باز است . با خودش گفت : اين در را باز مىكنم و مىجهم توى خانه و در را از پشت مىبندم . تا اينها در بزنند و بيايند تو ، اينور و آنور بگردند ، من از پشتبام فرار مىكنم . همينكه آمد در را وا كند و بيفتد تو ، به زن صاحبخانه برخورد كه آبستن پا به ماه بود و مىخواست همانوقت بيايد بيرون ، زن به زمين خورد ، بچهء توى دلش مرده بيرون افتاد . صداى فرياد از خانه بلند شد . شوهر زن بيرون آمد و يخهء مهرك را گرفت و چاقو را كشيد كه شكم مهرك را پاره كند ، مردم جلو آمده و دستش را گرفتند و گفتند : اين بدبخت سرسخت ، تنها اين كار را نكرده ، چندين نفر از دست او دادخواهى دارند ، بهتر است تو هم به همراهى آنها به ديوانخانه بيايى تا ببينيم قاضى چه حكم مىكند . دستهجمعى به راه افتادند . در ميان راه ، جلوى مسجدى توى بازار ، خادم مسجد را ديد كه چند تا خمرهء شراب را در سنگابها ريخته و فرياد مىكند ، اى مسلمانها ! قاضى مىفرمايد براى خاطر خدا ، از اين شرابها بخريد ، اينها از
جوحى ( فارسى ) — صفحة 643
مساهمون: احمد مجاهد
ص٦٤٣