تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 642

مساهمون:

ص٦٤٢
نيست : يا پول يا پنج سير گوشت ران . يواش‌يواش سر و صدا بلند شد ، مردم هم دور آن‌ها را گرفتند و گفتند : شمعون حق ندارد گوشت بدن اين را ببرد ، بايد ببردش پيش قاضى . مردم گفتند : كدام قاضى ، بو القاسم غلچه هيچ وقت شمعون پول‌دار را از دست نمىدهد ، مهرك بىنوا را بگيرد . گفتند : چاره چيست ، باز از اين ستون به آن ستون فرج است . به راه افتادند . مهرك در كار خودش سرگردان و همه‌اش در اين فكر بود كه از دست شمعون فرار كند . چند قدمى كه رفتند ، ديدند اسبى سوارش را به زمين زده و سر و دست بلند شده ، جست‌وخيز مىكند . صاحب اسب فرياد زد : مردم ! براى خدا جلوى اسبم را بگيريد ! مهرك با خودش گفت : بد نيست اسب اين مرد را بگيرم تا از