تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
آقازاده را فراهم سازد . و اما برادر پيرمرد ، بايد دزد را زير گل‌دسته نشانيده ، خود را از بالا روى او بياندازد تا او بميرد . و اما يهودى ، بايستى قصاص كرده چشم دزد را بيرون آورد ، اما چون يهودى نمىتواند قصاص تمام از مسلمان بنمايد و نصف قصاص را حق دارد ، بايستى اجازه دهد كه چشم ديگر او را هم كور كند ، و در عوض ، او هم يك چشم دزد را بيرون آورد . آن سه نفر با اين حكم ، از حق خود گذشته از قصاص صرف‌نظر كرده فرار كردند .

مصادر :

رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 189 .

مآخذ :

جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 298 ، ذيل زن مسلمان و مرد يهودى معشوقشق . حكايت متن از حكايت‌هاى مشهور ديوان بلخ است كه به گونه‌هاى مختلف روايت شده است . نگا : صبحى ، ديوان بلخ ، ص 34 - 54 به اختصار : « مردى بود مهرك نام كه پسر يك نفر بازرگان بود ، پدرش مرده بود و مال فراوانى براى او گذاشته بود . اما اين مهرك از نادانى ، مالى كه از پدرش بهش رسيده بود همه را تمام كرد . به اين شكل كه بعد از مرگ پدر ، چند تا مرد رند ، دور و برش را گرفتند و گولش زدند و به خوش‌گذرانى و هرزگى و شراب‌خوارى و قماربازى ، هرچه داشت از چنگش درآوردند . يك روز كه ديگر هيچ نداشت ، به مادرش گفت : گذشته گذشته است ، حالا راهى جلوى پاى من بگذار كه بتوانم نانى دربياورم . مادرش گفت : برو از كسى پانصد درم قرض كن و به كار دادوستد بپرداز . در آن شهر ، شمعون نامى بود يهودى كه پول زياد داشت و كارش رباخوارى بود . مهرك يك‌راست پهلوى شمعون آمد و از او پانصد درم گرفت كه در سر سال شش صد و پنجاه درم بدهد ، و اگر پول را نداد ، پنج سير گوشت از بدن مهرك ببرد . مهرك با آن پول به دادوستد و خريدوفروش پرداخت ، و هنوز دو سه ماهى نگذشته بود كه سود كلانى به جيب زد . در اين ميان ، باز رندها و اوباش‌ها خبردار شدند و دورش را گرفتند و او را اين‌ور و آن‌ور كشيدند و سرمايه‌اش را از چنگش درآوردند . بارى سر سال رسيد و شمعون جلوى مهرك سبز شد كه شش صد و پنجاه درم از كيسه دربيار و بشمر . مهرك گفت : چند روز مهلت بده . گفت : مهلت در كار