تيغى آوردند و دادندى به پير * تيغ را بگرفت آن پير دلير
گردن آن گاو را ببريد چون * نامدى رأسش از آن خمره برون
از زمين برداشت سنگى را به دست * زد چنان بر خمره كان درهم شكست
رأس گاو از خمره آوردى برون * كس چنين تدبير كرده تاكنون ؟
مرحبا و آفرين خلق بود * كه چنين آن پير تمهيدى نمود
نظيرش در طبقهبندى قصّههاى ايرانى ، ص 200 ، ديده مىشود .
675 قضاوت ملّا
در هنگام قضاوت ، دخترى نزد ملّا آمده از جوانى شكايت كرد كه او را به زور بوسيده . ملّا گفت : رأى من قصاص به مثل است ، تو هم به زور او را ببوس .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 186 .
مآخذ :
آبى ، نثر الدّرّ ، ج 4 ص 295 ، كه حكايت بين زنى و قاضى حمص آمده است .
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 36 : « گفتهاند كه : زنى نزد رسول - ص - آمد و از مردى شكايت كرد كه : او مرا گرفت و بوسيد . آن مرد را حاضر كردند . رسول - ص - با او عتاب كرد . عرض كرد كه : اگر بد كردهام ، بفرما تا تلافى كند و او نيز مرا ببوسد تا قصاص شود . پس حضرت تبّسم فرمود و گفت كه : ديگر چنين كارى مكن » .
جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 45 : « روزى خالد قسرى روى زنى را بوسيده بود . زن شكايت او را خدمت پيغمبر - ص - آورد . خالد عرض كرد : يا رسول اللّه ! شما همه جا حكم به قصاص مىفرمايى ، الحال زن بيايد و قصاص از من بگيرد . حضرت تبسّم فرموده و فرمود : بعد از اين مرتكب مثل اين نخواهى شد ؟ خالد عرض كرد : نه .
حضرت او را عفو نمود » .
قزوينى ، آثار البلاد ، ص 185 : « مردى و زنى پيش قاضى حمص به مرافعه رفتند . زن گفت : اين مرد بىگانه مرا بوسيد . قاضى گفت : برخيز تو نيز او را ببوس . زن گفت : از