تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
شد و گفت : مقصود مرا فهميدى ؟ موبد گفت : نه . مأمون گفت : در نامه نوشته‌اند كه پسرت فوت كرده است . موبد گفت : اين را مىدانستم . مأمون گفت : از كجا مىدانستى ، نامه الآن از عراق آمده ؟ گفت : از روزى كه دنيا آمد ، خبر مرگش را مىدانستم » . ايضا ، همان‌جا : « فرزندى از آن عمر فوت كرد . اين خبر را به او دادند . گفت : منتظر اين خبر بودم ، و چون آمد آن را كاره نيستم » . ايضا ، همان‌جا ، و نوادر قزوينى ، ص 376 : « با افلاطون گفتند : علّت مرگ فرزندت چه بود ؟ گفت : وجودش » .

668 ملّا و دوستان

ملّا با رفيقش از شهر خارج شده به شهر ديگرى مىرفتند . هنوز نيم فرسخ نرفته بودند كه ملّا از خر فرود آمده گفت : خسته شدم ، خوب است از ده روبه‌رو فكر ناهارى بكنيم . رفيقش گفت : تو برو گوشت بخر بياور تا من بپزم . ملّا گفت : من خسته‌ام ، اين زحمت را خودت بكش . رفيق ملّا رفته گوشت خريده آورد و ملّا را كه خوابيده بود صدا كرده گفت : من گوشت آوردم ، برخيز آتش روشن كرده آن را كباب كن . ملّا گفت : من خسته‌ام ، علاوه كباب پختن هم بلند نيستم . رفيقش كباب را پخته ، گفت : لااقل برخيز از چشمه آب بياور . ملّا گفت : من هرچه مىگويم خسته‌ام ، باور نمىكنى ، اين زحمت را هم خودت بكش . رفيقش آب هم آورد . آن وقت ملّا را صدا كرد و گفت : پاشو غذا را بخور . ملّا گفت : چند تكليف را از خستگى ردّ كرده‌ام ، ديگر خجالت مىكشم اين يكى را هم عذر بخواهم . پس برخاسته با عجلهء تمام به خوردن پرداخت .

مصادر :

رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 173 .

مآخذ :

راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 640 ؛ نوادر قزوينى ، ص 162 : « با طفيلىيى گفتند : برو گوشت بخر و بيا . گفت : من خريد خوب نمىدانم . گفتند : آتش روشن كن .