تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
سگ‌تان را بفرستيد پاى عيال مرا گاز بگيرد .

مصادر :

رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 167 .

مآخذ :

سعدى ، بوستان :

حكايت

سگى پاى صحرانشينى گَزيد * به خشمى كه زهرش ز دندان چكيد شب از درد بىچاره خوابش نبرد * به خَيل اندرش دخترى بود خُرد پدر را جفا كرد و تندى نمود * كه آخر تو را نيز دندان نبود ؟ پس از گريه ، مرد پراكنده روز * بخنديد كِاى مامك دل‌فروز مرا گرچه هم سلطنت بود و نيش * دريغ آمدم كام و دندان خويش مُحال است اگر تيغ بر سر خورم * كه دندان به پاى سگ اندر برم توان كرد با ناكسان بدرگى * و ليكن نيايد ز مردم سگى

667 مرگ رفيق ملّا

ملّا به شخصى گفت : خبر دارى كه فلان رفيقمان از دنيا رفت ؟ رفيقش گفت : نه ، سبب مرگش چه بود ؟ ملّا گفت : آن بىچاره علّت زندگيش معلوم نبود تا چه رسد به مرگش .

مصادر :

رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 169 .

مآخذ :

راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 4 ص 509 : « موبد در مرو به خدمت مأمون بود و با او صحبت مىكرد كه بسته‌اى از عراق آوردند و به دست مأمون دادند كه در آن اخبار عراق را نوشته بودند و از آن جمله خبر مرگ پسر موبد را . مأمون رو به موبد كرد و گفت : خداوند عوض نيك به تو دهد . موبد متقابلا مأمون را ثنا گفت . مأمون در شگفت