664 ملّا و انگشتر يادگارى
شخصى به ملّا گفت : انگشترت را به من ده تا هروقت آن را ببينم به ياد تو بيفتم . ملّا گفت : نمىدهم ، و تو هروقت انگشتت را نگاه كردى ياد بياور كه انگشتر از من خواستى و ندادم .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 165 .
مآخذ :
صفىّ كاشفى ، لطائف الطوائف ، ص 345 : « شخصى بخيلى را گفت : خاتم خود به من ده تا هرگاه نظرم بر آن افتد ياد تو كنم ، و بدين واسطه دائم در ياد من باشى . گفت : هرگاه خواهى كه مرا ياد كنى ، برانديش كه وقتى انگشترى از فلان خواستم و به من نداد » .
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 3 ص 272 : « مردى به زنش گفت : انگشترى طلايت را به من ده تا به واسطهء آن تو را ياد كنم . گفت : اين انگشترى طلاست و مىترسم كه گم شود ، و لكن تو پاره چوبى گير تا مرا ياد تو دهد و زود بيايى » .
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 336 : « پادشاهى به سفر مىرفت و زنى جميله داشت كه خاطرش به وى متعلّق بود . انگشترى زرين در انگشت زن ديد . گفت : اين را به من ده تا يادگار تو نگاه دارم ، و هرگاه كه نظرم بر آن افتد تو را ياد كنم . زن گفت : اين ذهب است و به حسب لغت از رفتن نشان مىدهد و أخاف أن تذهب ، مىترسم از آن