مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 163 .
مآخذ :
ابن جوزى ، اخبار ، الأذكياء ، ص 74 : « دو نفر بر سر گوسفندى نزاع داشتند و هريك گوش حيوان را مىكشيد . با مردى برخورد كردند و گفتند به داورى تو راضيم . گفت :
اگر به حكم من راضىايد ، سوگند به طلاق زنتان بخوريد كه از آن سر نپيچيد . سوگند خوردند . گفت : گوسفند را به من دهيد . گوسفند را به او دادند . و او گوش و ساق گوسفند را گرفت و كشيد و با خود برد ، و آن دو نفر در حالى كه ناظر بر اين قضيه بودند به سبب سوگندشان جرئت حرف زدن نداشتند » .
آملى ، نفائس الفنون ، ج 2 ص 151 : « نقل است كه شخصى عزيمت حج كرد . بنابر آنكه فرزندان خرد داشت ، هزار مثقال زر پيش قاضى برد و به حضور عدول دار القضا تسليم او كرد و گفت : اگر مرا حالتى افتد ، مولانا وصىّ من است ، آنچه او خواهد به فرزندان من رساند . آن شخص در راه حجّ درگذشت . و چون فرزندان او بالغ شدند و از قاضى آن امانت طلب داشتند ، قاضى زياده از صد مثقال بديشان نمىداد . ايشان فرياد برآوردند كه : قاضى بر ما ظلم مىكند . قاضى عدول و امناى خود را حاضر گردانيد تا گواهى دادند كه پدر ايشان وصيّت كرد كه آنچه تو خواهى بديشان ده . ايشان هيچ تدبير ندانستند الّا آنكه بر قاضى تشنيع مىزدند و اين درد دل به هركه مىرسيدند مىگفتند .
روزى بهلول مجنون اين حكايت بشنيد و ايشان را برداشت و پيش قاضى رفت و گفت : چرا حق ايشان نمىدهى ؟ قاضى گفت : پدر ايشان به حضور شهود عدول چنين وصيت كرد كه آنچه تو مىخواهى بديشان بده ، من صد مثقال بيش نمىدهم . بهلول گفت : اى قاضى ! آنچه تو مىخواهى نه صد مثقال است ، چرا ايشان را صد مثقال مىدهى ؟ قاضى از آن سخن متنبّه شد و تمام آن مبلغ بديشان رسانيد » .
صدر ، بهلول عاقل ، ج 1 ص 78 .