تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 623

مساهمون:

ص٦٢٣
تا كه بابم همسرى ديگر گرفت * گاه او را گه مرا در بر گرفت مُرد بابش از قضاى كردگار * مادرش بگرفت شويى زشتكار مادرش را با پسر در بر كشيد * گه به آن و گاه در اين مىنهيد روزى او را ديدم اندر رهگذر * گفتمش چون است حالت اى پسر گفت تخمى را كه كِشتم داد بَر * زان سبب افتاده‌ام در شور و شر همچو آن مردى كه با حق گفت راز * در ميان رود گشتش عقده باز

مثال

يكى داشت فقر و عِيال زياد * ز بىطاقتى رو به صحرا نهاد رسيد او به طاحونه‌يى خسته حال * سراپاش بنشسته گرد ملال دمى خواست خاطر بياسايدش * بخفتى كه راحت به خواب آيدش بسا مفلس خواب بيدار بخت * بسا شاه بيدارِ برگشته تخت كريمى بُدى صَاحب آسيا * گذر كرد بالين آن بىنوا بدانست زين مرد برگشته بخت * گرفته است دهرش به افلاس سخت نشستى برش تا كه بيدار شد * بپرسيد حالش به غم يار شد ز طاحونه انبانِ پُر از دقيق * بياورد و دادش بگفت اى رفيق مرا بيش از اين وُسع در جود نيست * ز خَس بيش از اين آتش و دود نيست فقيرش ثنا گفت و برخاست زود * بگشتى همان ره كه طى كرده بود قضا را به راهش يكى رود بود * كه گرداب او عقده‌ها مىنمود برفت اندر آن رود تا بگذرد * در آن آب با حق بگفت اى احد چه گردد ز كارم كنى عقده باز * به هر دردها چون تويى چاره ساز كه يك چند آسوده با اهل خويش * جهان بگذرانيم نى همچو پيش كه ناگاه بندِ سر انبان گسيخت * گره باز شد آرد بر آب ريخت بگفت آن فقير اى خدا سال‌ها * خدايى نمودى و بودى خدا گره با گره فرق نا داده‌اى * سر انبان نگفتم كه بگشاده‌اى گره را ز كارم بگفتم گشا * نه از بند انبان گره وانما