خدايا چنين بنده گر پرورى * گريزد ز بازار تو مشترى
همچنين ، نگا : حكايت 293 .
660 ملّا و روستائيان
ملّا وارد دهى شد ديد چند نفر نشستهاند . گفت : فورا براى من غذا بياوريد ، و الّا كارى كه با ده همسايه كردم با شما خواهم نمود . دهاتىهاى ساده به عجله غذاى گوارايى برايش حاضر كردند . پس از صرف غذا ، از ملّا پرسيدند : با ده همسايه چه كردى ؟ گفت : آنجا غذا خواستم ندادند ، من هم فورا راه افتاده به اين ده آمدم . اگر شما هم نمىداديد ، به ده ديگرى مىرفتم .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 160 .
مآخذ :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 105 : « درويشى به در ديهى رسيد . جمعى كدخدايان را ديد آنجا نشسته . گفت : مرا چيزى بدهيد ، و گرنه به خدا با اين ده همان كنم كه با آن ديهء ديگر كردم . ايشان بترسيدند ، گفتند : مبادا كه ساحرى يا ولىّيى باشد كه از او خسرانى به ديهء ما رسد . آنچه خواست بدادند . بعد از آن پرسيدند كه : با آن ديه چه كردى ؟ گفت :
آنجا سوآلى كردم چيزى ندادند ، به اينجا آمدم . اگر شما نيز چيزى نمىداديد ، اين ديه را نيز رها مىكردم و به ديهى ديگرى مىرفتم » .
سعيدى ، خندههاى قهقههيى و ممتاز الحكاية ، ج 3 ص 50 : « شخصى ثروتمند از خيابان عبور مىنمود . گدايى در عقبش راه افتاد و تصدّق خواست . ثروتمند اول به او وقعى نگذاشت . سائل بر تمنّاى خود افزوده و گفت : اى آقا ! اگر چيزى به من ندهيد ، آن خيالى كه دربارهء خود دارم بالأخره انجام مىدهم . آن ثروتمند در فكر فرو رفته و در پيش خود چنين انديشيد حتما اين گدا بر اثر فقر قصد خودكشى دارد ، براى آنكه از انتحار او جلوگيرى به عمل آورد ، رحم نموده پنجاه ريال به او بخشيده و بعد گفت :
خوب ! آن خيال كه داشتى چه بود ؟ گفت : آقا هيچ ، ديگر از گدايى به تنگ آمده