تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
سر برآورد از تحيّر و گفت * كِاى شناساى رازهاى نهفت هرچه گويم بوَد ز نَسناسى * چون تو خر را ز گاو نشناسى »
شيخ عطار نيز در مصيبت‌نامه ، ص 255 ، اين حكايت را آورده است :
« گاو ريشى بود در برزيگرى * داشت جفتى گاو و او طاق از خرى از قضا در دِه ، وباى گاو خاست * از اجل آن روستايى داو خواست گاو را بفروخت حالى خر خريد * گاوِيَش بود و خرى بر سر خريد چون گذشت از بيع ده روز از شمار * شد وباى خر در آن دِه آشكار مرد ابله گفت اى داناى راز * گاو را از خر نمىدانى تو باز »
عبيد زاكانى نيز در رسالهء دلگشا ، ص 105 ، اين حكايت را به نثر آورده است : « روستائىيى ماده گاوى داشت و ماده خرى با كرّه . خر بمرد . شير گاو به كرّه خر مىدادند و ايشان را شير ديگر نبود و روستايى ملول شد ، گفت : خدايا ! تو اين خر كرّه را مرگى بده تا عيالان من شير گاو بخورند . روز ديگر در پايگاه رفت گاو را ديد مرده . مردك را دود از سر به در رفت . گفت : خدايا ! من خر را گفتم ، تو گاو از خر باز نمىشناسى ؟ » . ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 195 : « شخصى خرى داشت بسيار پير و لاغر و از كار افتاده بود و مخارج بسيار داشت و هيچ منفعتى نداشت ، و لكن گاوى داشت بسيار فربه و شيرده . شب با خدا مناجات كرد كه : الهى اين خر را از من بستان و او را بميران كه من از دست خرج او به تنگ آمدم . چون صبح شد ، ديد كه گاوش مرده و خر باقى مانده . بسيار دلش سوخت . سر به سوى آسمان كرد گفت : خدايا ! چهل سال است خدايى مىكنى هنوز ميانهء خر و گاو فرق نكرده‌اى . من مرگ خر خواستم ، گاو مرا ميرانيدى ! » . نظير : مستوفى ، چهار فصل ميكده ، ص 59 - 61 :
در زمان خويش ديدم يك پسر * بود او را مادرى و هم پدر چون رسيدى آن پسر حدّ بلوغ * آتش شهوت از او شد با فروغ آن پسر بُد دلفريب و شوخ و شنگ * مجلس آراى و مليح و بس قشنگ روزى اندر مجمعى ديدم سرود * كاش در عالم مرا مادر نبود