گفت خوردى چه غذاى سردى * كاين چنين بر سر خود آوردى
گفت پالوده ترب و يخ و آب * خوردم و لِحيه بشد در تب و تاب
گفت گُه ريش تو با اين دردت * سگ بريند به غذاى سردت
ناگرفته است چنين درد خرى * الحق انصاف كه از خر بترى
آن غذا هيچ سگى ناخورده * اينچنين درد خرى نابرده
درد ريش تو ز نفخ دل توست * بس خريّت كه در آب و گِل توست
زين قبيل ابله و نادان بسيار * آن قدَر هست كه نايد به شمار
همه در صورت ظاهر انسان * ليك در معنى باطن حيوان
صفىّ كاشفى ، لطائف و الطّوائف ، ص 206 ؛ مجدى ، زينت المجالس ، ص 433 .
659 خر و گاو را از هم فرق نمىدهى
ماده خر ملّا كرّهاى زاييده مرد . ناچار شير گاو را به كرّه خر مىدادند ، و خانوادهء ملّا را از شير آن بهرهاى نبود . ملّا به تنگ آمده دعا كرد كه : خدايا ! كرّه خر را هم مرگ بده كه اقلا شير گاو را خودمان بخوريم . روز ديگر صبح كه از خواب برخاست ، ديد گاوش مرده . با كمال خشم رو به آسمان كرده گفت : عجب ! هنوز خر و گاو را از هم فرق ندادهاى !
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 160 .
مآخذ :
سنايى ، حديقة الحقيقة ، ص 647 :
« آن شنيدى كه در حدِ مرداشت * بود مردى گداى و گاوى داشت
از قضا را ، وباى گاوان خاست * هركه را پنج بود چار بكاست
روستايى ز بيم درويشى * رفت تا بر قضا كند پيشى
بخريد آن حريص بىمايه * بَدل گاو ، خر ز همسايه
چون برآمد ز بيع روزى بيست * از قضا خر بمرد و گاو بزيست