تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١
گفت خوردى چه غذاى سردى * كاين چنين بر سر خود آوردى گفت پالوده ترب و يخ و آب * خوردم و لِحيه بشد در تب و تاب گفت گُه ريش تو با اين دردت * سگ بريند به غذاى سردت ناگرفته است چنين درد خرى * الحق انصاف كه از خر بترى آن غذا هيچ سگى ناخورده * اين‌چنين درد خرى نابرده درد ريش تو ز نفخ دل توست * بس خريّت كه در آب و گِل توست زين قبيل ابله و نادان بسيار * آن قدَر هست كه نايد به شمار همه در صورت ظاهر انسان * ليك در معنى باطن حيوان
صفىّ كاشفى ، لطائف و الطّوائف ، ص 206 ؛ مجدى ، زينت المجالس ، ص 433 .

659 خر و گاو را از هم فرق نمىدهى

ماده خر ملّا كرّه‌اى زاييده مرد . ناچار شير گاو را به كرّه خر مىدادند ، و خانوادهء ملّا را از شير آن بهره‌اى نبود . ملّا به تنگ آمده دعا كرد كه : خدايا ! كرّه خر را هم مرگ بده كه اقلا شير گاو را خودمان بخوريم . روز ديگر صبح كه از خواب برخاست ، ديد گاوش مرده . با كمال خشم رو به آسمان كرده گفت : عجب ! هنوز خر و گاو را از هم فرق نداده‌اى !

مصادر :

رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 160 .

مآخذ :

سنايى ، حديقة الحقيقة ، ص 647 :
« آن شنيدى كه در حدِ مرداشت * بود مردى گداى و گاوى داشت از قضا را ، وباى گاوان خاست * هركه را پنج بود چار بكاست روستايى ز بيم درويشى * رفت تا بر قضا كند پيشى بخريد آن حريص بىمايه * بَدل گاو ، خر ز همسايه چون برآمد ز بيع روزى بيست * از قضا خر بمرد و گاو بزيست