بخوران . گفت : اگر چنين كنم ، همهء سگها مرا خواهند گزيد .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 156 .
مآخذ :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 94 : « وقتى مزبّد را سگ گزيد . گفتند : اگر مىخواهى درد ساكن شود ، آن سگ را تريد بخوران . گفت : آنگاه هيچ سگى در جهان نماند مگر آنكه بيايد و مرا بگزد » .
آبى ، نثر الدّرّ ، ج 3 ص 244 ، فرّاج ، اخبار جحا ، ص 12 ، ذيل مزبّد .
اين حكايت در كتاب حلبى ، خرافات أيسوب ( افسانههاى ازوپ ) هم آمده است .
648 ملّا و دزد
دزدى شب به خانهء ملّا آمده عقب مالى مىگشت كه بربايد . ملّا برخاسته گفت : آنچه تو در شب تاريك مىجويى ، ما در روز روشن جسته نيافتيم .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 156 .
مآخذ :
الأماسى ، روض الأخيار ، ص 158 : « دخل اللّصوص على أبى بكر الرّبابىّ يطلبون شيئا .
فرآهم يدورون فى البيت . فقال : يا فتيان ! هذا الّذى تطلبونه فى اللّيل ، قد طلبناه فى النّهار ، فما وجدناه . فضحكوا و خرجوا » .
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 81 : « دزدى در خانهء ابو بكر ربابى رفت . چندانكه جست هيچ نيافت . چون به درخواست رفت ، ابو بكر گفت : اى مردك ! آنچه تو در تاريكى مىجويى ، ما در روز روشن مىجوييم و نمىيابيم » .
آبى ، نثر الدّرّ ، ج 7 ص 343 ، ذيل دزدى و مردى .
پارسا تويسركانى ، گفت و شنود ، ص 270 :