دزد در كوخ مفلسى بشتافت * هيچ چيزى در آن سراى نيافت
از تهىدست كس نديده بهى * شاخ بىحاصل است دست تهى
دزد از آن كلبه كرد عزم برون * با دلى تنگ و حالتى محزون
مفلس از كلبه بركشيد آواز * در فروبند تا نماند باز
در ببند و برو مباد كسى * بهر دزدى به دل كند هوسى
دزد گفتش كه باز باشد در * باشد از بهر چون تويى بهتر
شايد اين سو چو دزد روى آرد * چيزى از خود به جاى بگذارد
649 احسنت به آهو
ملّا با حاكم و جمعى به شكار رفته بودند . آهويى پديدار شد . حاكم تير انداخت ولى به شكار نخورد . ملّا گفت : احسنت . حاكم برآشفت كه مرا مسخره مىكنى ! ملّا گفت : خير ، احسنت را به آهو گفتم .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 156 .