تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
دزد در كوخ مفلسى بشتافت * هيچ چيزى در آن سراى نيافت از تهىدست كس نديده بهى * شاخ بىحاصل است دست تهى دزد از آن كلبه كرد عزم برون * با دلى تنگ و حالتى محزون مفلس از كلبه بركشيد آواز * در فروبند تا نماند باز در ببند و برو مباد كسى * بهر دزدى به دل كند هوسى دزد گفتش كه باز باشد در * باشد از بهر چون تويى بهتر شايد اين سو چو دزد روى آرد * چيزى از خود به جاى بگذارد

649 احسنت به آهو

ملّا با حاكم و جمعى به شكار رفته بودند . آهويى پديدار شد . حاكم تير انداخت ولى به شكار نخورد . ملّا گفت : احسنت . حاكم برآشفت كه مرا مسخره مىكنى ! ملّا گفت : خير ، احسنت را به آهو گفتم .

مصادر :

رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 156 .