610 كارى را مىكنم كه پدرم كرد
دزدى اسب جحا را دزديد ، و جحا هر روز مردم شهر را تهديد مىكرد كه اگر اسبم پيدا نشود ، كارى را مىكنم كه پدرم كرد . دزد از تهديد جحا ترسيد و اسبش را پس داد . بعد از آن پرسيد : پدرت چه كرد ؟ جحا گفت : از شهر فرار كرد و رفت !
مصادر :
يوسف سعد ، نوادر جحا ، ص 15 .
611 به وظيفه عمل كردن
دوستى جحا را ديدار كرد و گفت : آيا مىدانى كه عموى من امروز فوت كرد ؟
جحا گفت : خوب بود كه دو روز قبل از فوتش مىگفتى تا ما به وظيفهء خود عمل مىكرديم .
مصادر :
يوسف سعد ، نوادر جحا ، ص 15 .
612 اين مرغ يك خروس شوهر داشت
رانندهاى به سرعت مىراند و مرغ جحا را زير گرفت و كشت . جحا گفت : اين چه طرز رانندگى است ، مگر مرغ را نديدى ؟ راننده گفت : قيمت مرغ را بگير و زياد سروصدا نكن . جحا گفت : اين مرغ يك خروس بزرگى شوهر داشت ، حالا او هم از غصهء مرگ اين مرغ مىميرد ، لااقل پول آن را هم بده !
مصادر :
يوسف سعد ، نوادر جحا ، ص 17 .