جحا در روز جمعه ازدواج كرد و روز شنبه به بازار رفت و مقدارى ميوه و سبزى و گوشت و ديگر چيزها خريد و در زنبيلى بزرگ گذاشت و بر دوش گرفت و به سمت منزل روان شد . در راه ، يكى از دوستانش به او برخورد و گفت :
عروسىتان مبارك ، تبريك عرض مىكنم . جحا گفت : به من تبريك نگو ، برو به زنم بگو : خرى كه خريدهاى مبارك است .
مصادر :
يوسف سعد ، نوادر جحا ، ص 8 .
602 جيب پاره
در زمانى كه جحا به مدرسه مىرفت ، روزى معلمش از او پرسيد : اى جحا ! اگر تو بيست ريال داشته باشى و چهار ريال از آن خرج كنى ؛ چهقدر ديگر باقى مىماند ؟ گفت : هيچچيز . معلم گفت : چهطور هيچچيز . گفت : براى اينكه جيپ من پاره است .