گنگ بودند كه مرا بر خرابىهاى كدخدايى مطلّع نكردند ، و اكنون كه من كدخدا شدم ؛ مجرّدان كر شدند كه هرگز گوش به نصحيت من ندارند » .
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 197 : « حكيمى بعد از كدخدايى گفته است : تا ما مجرّد بوديم ؛ كدخدايان گنگ بودند - يعنى : ما را به نصحيت منع نكردند ، اكنون كه كدخدا شدهايم ؛ مجرّدان كر گشتهاند - يعنى : نصحيت ما نمىشنوند » .
592 يك شربت آب به پنج درهم
وقتى در صحرا مىرفت و تشنگى شديدى به او دست داده بود . اعرابىيى ديد كه با او مشك آبى بود . جحا خواست مشك آب را از او بخرد اما اعرابى به كمتر از پنج درهم راضى نبود . جحا ناچار پنج درهم داد و مشك را گرفت . با جحا غذاى چرب و روغندارى بود . به اعرابى گفت : ميل دارى ؟ گفت : آرى .
جحا غذا را داد و اعرابى خورد و سير شد و تشنهاش گرديد . به جحا گفت :
شربتى آب بده بنوشم . جحا گفت : يك شربت به پنج درهم . اعرابى از فشار تشنگى ناچار پنج درهم داد و شربتى آب گرفت . و جحا با اين حيله ، هم درهمهاش را پس گرفت و هم صاحب مشك شد .
مصادر :
دكتر ابراهيم شعلان ، النّوادر الشعبيّة المصريّة ، ص 233 .
مآخذ :
حكايت در ابن جوزى ، الأذكياء ، ص 74 ، از امام ابو حنيفه ، چنين آمده است : « يحيى بن جعفر گفت كه ابو حنيفه براى ما نقل كرد كه : به حج مىرفتم و در بيابان تشنه شدم .
اعرابىيى ديدم كه با او مشك آبى بود . شربتى آب خواستم . گفت : مشك به پنج درهم .
ناچار پنج درهم دادم و مشك را خريدم . سپس با من سويق بود . از او پرسيدم سويق دوست دارى ؟ گفت : آرى . دادم و خورد و سير شد و تشنه گرديد . شربتى آب خواست .
گفتم : يك قدح به پنج درهم و كمتر هم نمىدهم . پنج درهم را داد و يك قدح آب گرفت ، و بقيهء آب با مشك براى من باقى ماند » .