نه من آسودهام نه او خُرسند * زحمت ما و خويشتن مپسند
سر برآورد و گفت پير كهُن * جان بابا سخن دراز مكن
يا بسازى به رنج و محنت دهر * يا به زندان شوى به علّت مَهر
چون جوان اين سخن شنيد از پير * متحيّر بماند و بىتدبير
. . . . . . .
همچنين نگا : حكايت 485 .
590 خدا را دست انداختن
روزى جحا در دريا بدنش را مىشست كه نزديك بود غرق بشود . گفت :
پروردگارا ! مرا نجات بده كه عيالوارم . چون خدا او را نجات داد ، سرش را به آسمان كرد و گفت : خداوندا ! دستت انداخته بودم ، من نه عيال دارم و نه حاجت .
مصادر :
دكتر ابراهيم شعلان ، النّوادر الشعبيّة المصريّة ، ص 233 .
591 خدا لعنت كند ازدواج كردگان و نكردگان را
روزى جحا به دوستش گفت : خدا لعنت كند آنهايى را كه قبل از من ازدواج كردند و بعد از من ازدواج مىكنند . دوستش گفت : براى چه ؟ گفت : آنهايى كه پيش از من ازدواج كردند ، به من نگفتند كه چه به سرشان آمده است ، و آنهايى كه بعد از من ازدواج مىكنند ، گوش به حرف من نمىدهند .
مصادر :
دكتر ابراهيم شعلان ، النّوادر الشعبيّة المصريّة ، ج 1 ص 181 .
مآخذ :
حقيقت ، خزينة الامثال ، ص 228 : « حكيمى گفته كه : تا من مجرّد بودم ؛ كدخدايان