درست مانده است ، زينهار تا باور ندارى . اما تو ندانسته كه حمال ارزان مزد ، لغزنده بود . خادم به حسرت تمام بازگشت و جوان را بگذاشت » .
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 474 ؛ نوادر قزوينى ، ص 120 : « مردى حمّالى را اجاره گرفت تا بار شيشهء او به خانه برد و او را سه حكمت بياموزد . چون ثلث راه ببرد ، گفت : اكنون يكى از آن مرا بياموز . گفت : اگر كسى با تو بگويد : گرسنگى بهتر از سيرى است ، باور مكن . گفت : آرى . و چون دو ثلث راه ببرد ، گفت : آن دوم را بيار .
گفت : اگر كسى با تو بگويد : پياده رفتن بهتر از سوارى است ، باور مكن . و وقتى كه به در خانه رسانيد ، گفت : آن سيم بيار . گفت : هركه بگويد : حمّالى از تو ارزانتر يافته است ، باور مكن . حمّال بار شيشه از دوش به زمين افكند و گفت : اگر كسى با تو بگويد :
يك شيشه اينجا درست مانده است ، باور مكن » .
586 چرا اين را از اول نگفتى
زنى پيش جحا آمد و گفت : جناب شيخ ! لطفا اين ورقه را براى من بخوانيد .
جحا ورقه را گرفت و چنين خواند : خانم محترمه و جوهر مكنونه ، خداوند بقاى تو را طولانى گرداند . بعد مزيد سلام ، و سوآل از طلعت زيباى شما ، خداوند شما را مصون بدارد . زن كلام جحا را قطع كرد و گفت : حضرت شيخ ! اين نامه نيست كه اينطور مىخوانى ، اين يك سفته ( برات ) است . جحا گفت :
چرا اين را از اول نگفتى تا من به صورت سفته ( برات ) برايت بخوانم .
مصادر :
جروس برس ، أحلى طرائف و نوادر جحا ، ص 86 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 80 .
587 مجسّمهءرويى
جحا وارد خانه شد ديد زنش با معشوقش است . معشوق برخاست و ساكت مثل مجسّمه ايستاد . جحا گفت : اين چيست ؟ زنش گفت : اين مجسّمه است ،