تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
است ، به سرعت سوار اسبش شد و از خانه بيرون آمد تا دزد را دست‌گير كند . جحا ديد كه شوهر زن دارد مىآيد ، به سرعت داخل آسيابى شد و به آسياب‌بان گفت كه شخصى در تعقيب اوست ، و پيش‌نهاد كرد براى اين‌كه جانش را حفظ كند ، لباس‌شان را با يك‌ديگر عوض كنند ، و بعد ، آسياب‌بان از درخت بالا برود و در ميان شاخه‌ها و برگ‌هاى درخت خودش را پنهان كند . آسياب‌بان چنين كرد . چون مرد به آسياب رسيد ؛ از دزد پرسيد . جحا اشاره به آسياب‌بان كرد كه در بالاى درخت بود . مرد فورا از اسبش پايين آمد و لباسش را كند و دنبال دزد به بالاى درخت رفت . جحا هم فورا لباس مرد را برداشت و سوار اسب او شد و فرار كرد . مرد به خانه‌اش برگشت و به زنش گفت : گمان مىكنم كه آن مرد از آسمان به زمين آمده بود ؛ و الآن هم در راه عروج به آسمان است ، تا لباس و اسب و كيسهء پول را به پسرمان بدهد .

مصادر :

جروس برس ، أحلى طرائف و نوادر جحا ، ص 66 .

مآخذ :

اخوّت ، نشانه‌شناسى مطايبه ، ص 217 : « دانشجويى به زنى مىگويد كه : از پاريس مىآيد . زن فكر مىكند مىگويد : از بهشت
( PARADISE )
آمده . زن به او پول و لباس براى شوهر مرده‌اش مىدهد . دانشجو پول و لباس را بلند مىكند . ناپسرى زن دنبال دانشجو مىگذارد و او را مىگيرد . دانشجو مىگويد : دزد پول و لباس را با خود به جنگل برد . پسر اسبش را رها مىكند و دنبال دزد مىگذارد . دانشجو سوار اسب مىشود و فرار مىكند » . در روايت ديگر : « دانشجو مىگويد : دزد از اين درخت به آسمان رفت . و وقتى پسر زير درخت به انتظار خوابيده است ، دانشجو اسب را مىدزدد و فرار مىكند » . مؤلف در ذيل اين قصه مىنويسد كه : اين قصه در ميان مردم آمريكا و اروپا رواج دارد .

585 بشنو و باور مكن

جوحى ( فارسى ) — صفحة 566 | احمد مجاهد / احمد مجاهد