خواند . همين فردش شاه را خوش آمد :
اگر دشمن خورد باده و گر دوست * به طاق ابروى مردانهء اوست
شاه فرمود سه مقابل جثّهء شاعر زر مسكوك صله دادند . شاعر ديگر همين واقعه را شنيده ، مديحه ساخته و به حضور شاه در اصطبل همايون رسانيده و شعرش را خوانده . شاه فرمود : سه مقابل اين مرد سرگين به او بدهند . شاعر عرض كرد : قربانت شوم ! چرا شانى با زر مسكوك ، مرا سرگين است ؟ شاه فرمود : اين توفير خزينه و طويله است ، و الّا شما را فرق نمىگذارم » .
واصفى ، بدايع الوقايع ، ج 1 ص 469 : « منقول است از مولانا محمد بدخشى كه مىفرمود كه : در هر عيد دأب مير عليشير آن بود كه براى ياران و مصاحبان و ندما و فضلائى كه در ملازمت ايشان مىبودند سر و پاى لايق و مناسب انعام مىفرمودند . روز عيدى به طريق معهود جامهها پيش حضار مجلس آوردند . در پيش مولانا بنائى شاعر بقچهء زربفتى در غايت عظمت آورده نهادند . چون گشادند ، در وى پالان خرى بود .
مولانا بنائى برخاست و رو به قبله كرده سجده به جاى آورد . اهل مجلس گفتند : اين چهگونه سجدهاى است ؟ گفت : اين سجدهء شكر است ؛ زيرا كه در افواه و السنه افتاده است كه مزاج حضرت مير به بنائى در غايت بدى است . الحمد للّه اين زمان ظاهر شد كه اين غيرواقع بوده و مير به اين كمينه در غايت لطف و مرحمت بودهاند ؛ نمىبينيد كه از براى همه جامههاى تشريفى فرستاده و از براى اين كمينه جامهء خاصهء خود را فرستادهاند » .
584 عروج به آسمان
جحا با زنى رودررو شد . زن پرسيد : از كجا مىآيى ؟ گفت : از جهنّم . پرسيد :
آيا پسرش را در آنجا ديده است ؟ گفت : پسرت را ديدم كه دم در بهشت ايستاده بود و راهش نمىدادند برود تو ، و مىگفتند : تا قرضش را ندهد نمىتواند وارد بهشت شود . زن مبلغ قرض پسرش را به جحا داد ؛ و به خانه آمد ؛ و ما وقع را براى شوهرش بيان كرد . شوهرش فميد كه زنش كلك خورده