مردى جحا را به حمّالى گرفت و گفت : اين صندوق شيشه را حمل كن در عوض سه نصيحت به تو مىآموزم . جحا صندوق را برداشت و چون ثلث راه را رفت ، گفت : نصيحت اول را بگو . مرد گفت : اگر كسى به تو بگويد كه گرسنگى بهتر از سيرى است ، بشنو و باور مكن . جحا گفت : باشد . و چون ثلث ديگر راه را رفت ، گفت : نصيحت دوم را بگو . مرد گفت : اگر كسى به تو بگويد كه راه رفتن بهتر از سوارى است ، بشنو و باور مكن . جحا گفت : باشد . و چون ثلث سوم راه را رفت ، گفت : نصيحت سوم را بگو . مرد گفت : اگر كسى به تو بگويد كه به تو اجرتى بابت حمل اين صندوق مىدهم ، بشنو و باور مكن . جحا هم بار شيشه را از دوشش بر روى زمين انداخت و گفت : اگر كسى به تو بگويد كه اين صندوق شيشه سالم است ، بشنو و باور مكن .
مصادر :
جروس برس ، أحلى طرائف و نوادر جحا ، ص 70 .
مآخذ :
آبى ، نثر الدّرّ ، ج 7 ص 330 .
اصل حكايت در عوفى ، جوامع الحكايات ، باب شانزدهم ، بدين صورت آمده است :
« گويند شعبى را برادرزاده بود از جملهء زيركان وقت . جوانى به ادب و شمائل و اخلاق و فضائل آراسته . روزى بر در سراى امير المؤمنين به مهمى آمده بود . گرمگاه بر در سراى نشسته . خادمى از حرم بيرون آمد و سينى پر ظرايف چينى از قدحها و جامها و غير آن برون آورد . مردى بىكار ديد نشسته . او را به سخره گرفت و گفت : اين سينى را با من بيار تا تو را سخنى لطيف بياموزم . جوان دانست كه لجاج سود نخواهد داشت ، آن سينى بر سر نهاد و رفتن گرفت . چون پارهاى راه برفت ، سلّه از سر بنهاد و گفت :
بيان كن آن سخن را كه فرمودى تا ما را فايده باشد . خادم گفت : اگر كسى تو را گويد كه در جهان از تو حمّالى ارزانتر باشد ، زينهار تا باور نكنى . جوان از اين برنجيد . سلّه بر سر نهاد و رفتن گرفت . پارهاى راه برفت و قاصدا بلغزيد و سلّه از سر بينداخت و جمله آن قدحها و جامها بشكست . خادم او را بر سر زدن گرفت كه چه كردى ! گفت :
خواجه دست بدار تا تو را كلمه گويم . گفت : اگر تو را كسى گويد كه در اينجا قدح