پرسيد كه : تو كيستى ؟ گفت : ديو ، بر اثر اين زاهد مىروم تا فرصتى يابم و او را بكشم ، تو هم حال خود بازگوى . گفت : من مردى عيّار پيشهام ، مىانديشم كه گاو زاهد بدزدم .
پس هر دو به مرافقت يكديگر در عقب زاهد به زاويهء او رفتند . شبانگاهى آنجا رسيدند . زاهد در خانه رفت و گاو را ببست و تيمار علف بداشت و به استراحتى پرداخت . دزد انديشيد كه : اگر ديو پيش از بردن گاو دست به كشتن او كند باشد كه بيدار شود و آوازى دهد ، مردمان درآيند و گاو بردن ممكن نگردد و ديو گفت : اگر دزد گاو بيرون برد و درها باز شود زاهد از خواب درآيد ، كشتن صورت نبندد . دزد را گفت :
مهلتى ده تا من نخست مرد را بكشم ، وانگاه تو گاو ببر . دزد جواب داد كه : توقّف از جهت تو اولىتر تا من گاو بيرون برم ، پس او را هلاك كنى . اين خلاف ميان ايشان قايم گشت و به مجادله كشيد . و دزد زاهد را آواز داد كه : اينجا ديو است و تو را بخواهد كشت . و ديو هم بانگ كرد كه : دزد گاو مىبرد . زاهد بيدار شد و مردمان درآمدند و ايشان هر دو بگريختند و نفس و مال زاهد به سبب خلاف دشمنان مسلّم ماند » .
582 اگر مردى بيا اينجا
جحا با زن چاقى ازدواج كرد و زن دائما جحا را اذيت مىكرد و جحا هم از او مىترسيد . تا اينكه روزى با چوب جحا را زد ، و جحا از ترسش رفت زير