581 برخورد با دو دزد
همراه جحا كيسهء درهم نقره بود و از بيابان به خانه مىآمد كه به دو دزد برخورد كرد كه در دست هر كدام كاردى بود و او را تهديد كردند كه اگر درهمها را ندهد مىكشندش . جحا كه از ترس به تنگى نفس افتاده بود ، گفت : اجازه بدهيد نفسى چاق كنم و بعد بنشينيد با هم كنار بياييم . دزدان نشستند . جحا گفت : من كيسهاى نقره دارم ، اما فقط به يكى از شما دو نفر مىدهم . شما با هم اتفاق كنيد كه من كيسه را به كى بدهم . دزد اول گفت : بايد به من بدهى ، چون كه من تو را اول ديدم . دزد دومى گفت : بايد كيسه را به من بدهى ، چون كه من كيسهء پول را كشف كردم . بينشان اختلاف افتاد . جحا گفت : اختلاف خوب نيست و آخرش پشيمانى است . به آهستگى با هم تفاهم كنيد كه من پول را به كدام يك شما بدهم . اما دزدان گوش به حرف جحا نكردند و كارشان به نزاع كشيد . جحا گفت : فكرى به خاطر من رسيد . من اين كيسهء پول را به كسى مىدهم كه زور و قوّهاش بيشتر باشد . دزد اول گفت : من قوىترم ، و به زودى سر او را مىپرانم . دزد دوم گفت : من زورمندترم ، با يك ضربت او را به قتل مىرسانم . جحا از فرصت استفاده كرده و گفت : ادعا به درد نمىخورد ، بايد امتحان كرد . دزدان به جان هم افتادند و هريك سر ديگرى را از بدن جدا كرد و خون زمين را فراگرفت . جحا چون خاطرجمع شد كه دزدان كشته شدند ، پا به فرار گذاشت .
مصادر :
جروس برس ، أحلى طرائف و نوادر جحا ، ص 48 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 117 .
مآخذ :
نظير : كليله و دمنه ( مينوى ) ، ص 215 ، كه دزدى در تعقيب ربودن گاو زاهد بود ، و ديوى در پى كشتن زاهد . سرانجام بينشان خلاف و نزاع درگرفت ، و زاهد و گاو جان به سلامت بردند : « زاهدى از مريدى گاوى دوشاستد و سوى خانه مىبرد . دزدى آن بديد در عقب او نشست تا گاو ببرد . ديوى در صورت آدمى با او همراه شد . دزد از او