571 فروختن بز همسايه
پيرزنى همسايهء جحا بود و او را بزى لاغر و زشت بود . برد كه آن را بفروشد اما موفق نشد . جحا دلش به حال او سوخت و به او گفت : فردا با هم به بازار مىرويم و من جلو مىآيم و بر سر قيمت با تو چانه مىزنم اما تو به كمتر از صد دينار راضى مشو . روز بعد ، همراه همسايهاش به بازار رفت و در ميان خريداران قرار گرفت و مترى با او بود . سپس به سوى زن رفت گويى كه او را نمىشناسد و شروع به اندازه گرفتن طول و عرض و ارتفاع بزغاله كرد ، و مردمان جمع شده بودند و نظاره مىكردند . بعد قيمتگذارى كرد ، ده و بيست و سى دينار تا رسيد به نود دينار ، اما پيرزن گفت : به كمتر از صد دينار نمىفروشم . جحا آهى كشيد و گفت : متأسفانه صد دينار ندارم و راهش را گرفت و رفت . يكى از خريداران گمان كرد كه در بزغاله سرّى نهفته است ، پيشآمد و آن را به صد دينار خريد ، و بعد پيش جحا رفت و گفت : سرّ اينكه آن بز را مىخواستى بخرى چه بود ؟
جحا نشست و طول و عرض بز را اندازه گرفت و گفت : اگر طولش دو انگشت و عرضش يك انگشت بيشتر بود ، پوستش براى تار يا طبل مناسب بود .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 167 .
572 زنده را به گور كردن
كسى مدتى بىهوش بر زمين افتاده بود . خانوادهاش گمان كردند كه او مرده است . پس او را شستند و كفن كردند و در تابوت گذاشتند و به سوى گورستان به راه افتادند . در بين راه ، شخص از بىهوشى به درآمد و فرياد مىكرد : مردم ! من زنده هستم ، من نمردهام ، چرا مرا به گورستان مىبريد ، مردم ! مرا نجات بدهيد . چون جحا او را ديد ، گفت : حرف تو را قبول كنم يا آنهايى كه پشت جنازه هستند .